|
زنان راوى غدير
زنان راوى غدير محمد عابدى شواهد موجود در كتب تاريخى گوياى اين حقيقت است كه پيامبر اكرم(ص) از آغاز رسالتبا رويكرد عمده زنان به آيين توحيدى روبرو شد. اولين پذيرنده اسلام (خديجه)، (1) اولين شهيده (سميه) (2) و بانوانى كه از سابقين و مهاجران شمرده مىشدند (3) نمونه روشنى از مشاركت زنان در عرصههاى اجتماعى را به نمايش مىگذارند. حضور زنان در حجة الوداع بارزترين و ماندگارترين نوع شركت در صحنههاى اجتماعى است. اخبار فراوانى كه به وسيله راويان زن از اين مراسم عظيم نقل شده، گوياى تلاش گسترده زنان در پاسدارى از اين ميراث مقدس است. دستاوردهاى بانوان در عرصه اخبار غدير به دو گروه عمده تقسيم مىشود: الف. اخبار زنان صحابىدر سال دهم هجرى، با اعلام پيامبر(ص)، مؤمنان بسيارى از شهرهاى مختلف به سوى مدينه روان شده، در حومه شهر مسكن گزيدند و به انتظار موسم حج نشستند; حجى كه بعدها به حجةالوداع، حجةالاسلام، حجةالبلاغ، حجةالكمال، حجةالتمام شهرت يافت. پيامبر اكرم(ص) روز شنبه، پنجيا شش روز قبل از آغاز ذىحجة، از مدينه حركت كرد. در اين سفر همه زنان و اهل بيت پيامبر با وى همراه بودند. (4) گروهى از اين بانوان حديث غدير را نقل كردهاند; كه نام و روايتشان چنيناست: 1. حضرت زهرا(س) حضرت فاطمه زهرا(س) يگانه يادگار رسول اكرم(ص) است، كه همچون ديگر اهل بيت(عليهم السلام) بارها به يادآورى واقعه غدير پرداخت. نگاهى به سخنان آن بزرگوار جايگاه وى در عرصه اخبار غدير را آشكار مىسازد: گروهى از انصار، براى توجيه خطاى خويش، به ايشان گفتند: اگر مطالب شما را قبل از بيعتبا ديگران مىشنيديم با غير على بيعت نمىكرديم. حضرت فرمود: آيا پدرم در روز غدير براى كسى جاى عذر باقى گذاشت؟ (5) و نيز در جواب محمود بنلبيد كه پرسيده بود: آيا از سخنان پيامبر دليلى بر امامت على داريد؟ فرمود: شگفتا، آيا روز غدير را فراموش كرديد؟! محمود بنلبيد گفت: آن روز چنان بود ولى از آنچه به شخص شما اشاره شده، بگوييد. حضرت فرمود: خدا را شاهد مىگيرم، شنيدم [پيامبر] فرمود: على بهترين كسى است كه در ميان شما جانشين خود قرار مىدهم. على(ع) امام و جانشين بعد از من است و دو فرزندم حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين امامان نيكاند. اگر از آنان اطاعت كنيد، شما را هدايتخواهند كرد و اگر با آنان مخالفت ورزيد، تا قيامت اختلاف در ميان شما حاكم خواهد بود. (6) روايتى با سند بسيار دقيق و مشهور بيان مىدارد كه دختر بزرگوار پيامبر حديث غدير را چنين بيان فرمود: قال رسول الله(ص): «من كنت وليه فعلى وليه و من كنت امامه فعلى امامه.» (7) رسول خدا(ص) فرمود: هر كه من سرپرست اويم على سرپرست اوست و هر كه من امام او هستم على امام اوست. احتجاجى از فاطمه زهرا به وسيله چند تن از زنان به اين صورت روايتشده است: قالت: انسيتم قول رسول الله(ص) يوم غدير خم، من كنت مولاه فعلى مولاه و قوله: انت منى بمنزلة هارون من موسى عليهما السلام. (8) آيا سخن رسول خدا(ص) در روز غدير خم را فراموش كردهايد، كه فرمود: هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست و آيا سخنش را فراموش كردهايد كه فرمود: تو نسبتبه من مانند هارون نسبتبه موسى هستى. حضرت فاطمه زهرا(س) عمر خويش را در راه اثبات ولايت اميرمؤمنان به انصار و مهاجرين صرف نمود و سرانجام نيز در همين راه به شهادت رسيد و سيده شهيدان ولايت نام گرفت. 2. امسلمه حضور زنان پيامبر، از جمله امسلمه (9) در مراسم غدير، در كتب مختلف مورد تاكيد قرار گرفته است. (10) صاحب روضةالصفا مىگويد: «چون حضرت رسول خدا(ص) در غدير خم حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» در شان اميرمؤمنان فرمود پس از منبر فرود آمد و در خيمه خاص خود نشست و فرمود كه اميرمؤمنان در خيمه ديگر بنشيند بعد از آن طبقات خلائق را فرمود تا به خيمه على(رض) رفتند و زبان به تهنيت على(ع) گشادند. چون مردم از اين امر فارغ شدند امهات مؤمنين به فرموده آن حضرت نزد على رفتند و او را تهنيت دادند». (11) امسلمه يكى از دو زن پيامبر(ص) است كه حديث غدير را روايت كرده است. او ماجراى غدير را چنين باز مىگويد: اخذ رسول الله(ص) بيد على بغدير خم فرفعها حتى راينا بياض ابطيه فقال «من كنت مولاه فعلى مولاه» ثم قال «ايها الناس انى مخلف فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى و لن يفترقا حتى يردا على الحوض». (12) در غدير خم رسول خدا(ص) دست على(ع) را بالا برد، تا آنجا كه سفيدى زير بغلش را ديديم، آنگاه فرمود: هر كه من مولاى او هستم پس على مولاى اوست. بعد فرمود: اى مردم، من دو چيز گرانبها در ميان شما بر جاى مىگذارم كتاب خدا و عترتم. اين دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا وقتى در حوض به من برگردند. امسلمه از معدود كسانى است كه بعد از وفات نبى اكرم(ص) در خط ولايت اميرمؤمنان باقى ماند. او به فرزنش چنين وصيت كرد. «يا بنى الزمه فلا و الله ما رايتبعد نبيك صلى الله عليه و آله اماما غيره»; پسركم، همراهش [على] باش. به خدا قسم، بعد از پيامبرت امامى غير او نديدم. (13) امسلمه روايات ديگرى نيز، در باره اميرمؤمنان، از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده است. (14) 3. اسماء بنت عميس او به دليل تقرب به اهل بيت روايات فراوانى نقل كرده است; تنها حدود شصت روايت از پيامبر اكرم(ص) دارد كه بسيارى از آنها در منزلت اميرمؤمنان است. (15) اسماء از سابقين در اسلام است و از جمله افرادى است كه قبل از آنكه مردم در خانه ارقم ايمان بياورند به همراه همسرش جعفر به خدمت پيامبر آمد و اسلام اختيار نمود و به همراه جعفر به حبشه مهاجرت كرد. بعد از شهادت جعفر طيار به عقد ابوبكر در آمد و از وى صاحب (محمد) شد در آن زمان كه همسر خليفه دوم بود توطئه قتل وصى پيامبر(ص) را با هوشيارى و ايثار تمام خنثى نمود. وى همواره از محبان و ملازمان فاطمه زهرا(س) بود او بعد از شهادت حضرت فاطمه(س) از جمله زنان على(ع) شد. فرزندش محمد را چنان تربيت كرد كه از مريدان و مخلصان اميرمؤمنان شد. زمانى كه در حجةالوداع شركت جست همسر ابوبكر بود. و محمد بنابىبكر نيز در مسير حجةالوداع متولد شد. ابنعقده در كتاب ولايتحديث غدير را از او روايت كرده است. (16) اسماء همچنين از راويان حديث ردالشمس (17) به شمار مىرود. 4. امهانى بنت ابىطالب (سلامالله عليهما) او فاخته نام دارد (18) و خواهر اميرمؤمنان(ع) است. امهانى از راويان (19) و اصحاب (20) پيامبر اكرم بود پيامبر ضمن حديثى او را «يكى از بهترين مردم» خواند. (21) اين بانوى گرانقدر احاديثى چون ثقلين (22) و غدير را از پيامبر اكرم(ص) روايت كرده است. او در باره واقعه غدير مىگويد: رسول خدا(ص) از حجبازگشت، تا در غدير خم فرود آمد، سپس برخاست و در گرماى سوزان چنين گفت: [اى مردم هر كه من مولاى او هستم، پس على مولاى اوست. خدايا، هر كه او را دوست دارد، دوستبدار و هر كه با او دشمنى كند، دشمن بدار; هر كه او را زبون سازد، زبون گردان و هر كه او را يارى كند، يارى كن]. (23) 5. عايشه دختر ابىبكر او در شمار زنان پيامبر اكرم (24) و حاضران در حجةالوداع جاى داشت. در كتب مختلف اهل سنت روايت غدير از وى نقل شده است. ابنعقده در «حديث ولايت» روايت او را نيز ذكر مىكند. (25) بررسى موضعگيريهاى وى و تطبيق آن با عملكرد امسلمه همسر ديگر پيامبر گرامى كه در تاريخ از خود بر جاى نهاده و تحقيق در انگيزهها، تعيين جهتگيريها و موقعيتهاى آن دو مىتواند براى بانوانى كه امروز در مقابل امواج سهمگين و بنيانكن سياستبازى تبليغات رنگارنگ و هدفدار و شعارهاى برخاسته از مطامع نفسانى و دنيوى دنياداران قرار دارند نمونههايى تجربه شده و تاريخى و الگويى عملى و آكنده از راهكارهاى مذهبى و سياسى باشد. 6. فاطمه دختر حمزة بنعبدالمطلب او از صحابه مشهور پيامبر(ص) است و ابنعقده و منصور رازى حديث غدير را از وى نقل كردهاند. (26) 7. همسر زيد بنارقم از جمله كسانى كه حديث غدير را روايت كردهاند زيد بنارقم و نيز همسر وى مىباشد علامه طباطبايى ضمن نام بردن از گروه كثيرى كه روايت (من كنت مولاه فعلى مولاه) را نقل كردهاند به ايشان نيز اشاره مىكند. (27) ب. روايات زنان تابعى و ...در ميان روايات غدير روايتى با ده سند به چشم مىخورد كه همه راويانش زن هستند. نام اين بانوان چنين است: 1. الشيخة ام محمد زينب ابنة احمد بنعبدالرحيم المقدسيه. 2. فاطمه دختر امام موسى بنجعفر(ع) 3. زينب دختر امام موسى بنجعفر(ع) 4. امكلثوم دختر امام موسى بنجعفر(ع) 5. فاطمه دختر جعفر بنمحمد الصادق(ع) 6. فاطمه دختر محمد بنعلى(ع) 7. فاطمه دختر على بنالحسين(ع) 8. فاطمه دختر حسين بنعلى(ع) 9. سكينه دختر حسين بنعلى(ع) 10. امكلثوم دختر فاطمه زهرا(س) اين گروه از فاطمهزهرا(سلاماللهعليها) نقل كردهاند كه حضرت فرمود: «انسيتم قول رسول الله(ص) يوم غدير خم، من كنت مولاه فعلى مولاه و قوله انت منى بمنزلة هارون من موسى عليهما السلام.» (28) آيا سخن رسول خدا(ص) در روز غدير را فراموش كرديد، كه فرمود: هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست. و [آيا] گفتارش را [فراموش كرديد كه فرمود]: [اى على،] جايگاه تو در برابر من مانند جايگاه هارون در برابر موسى است. 11. عايشه بنتسعد عايشه بيشتر روايتهايش را از پدرش سعد (29) بنابى وقاص نقل مىكند و نزد ابنحجر از راويان موثق به شمار مىرود. (30) او روايت غدير را، از زبان پدرش چنين بازگو مىكند: «كنا مع رسول الله(ص) بطريق مكة و هو متوجه اليها (كذا فى النسخ و الصحيح و هو: متوجه الى المدينه) فلما بلغ غدير خم وقف للناس ثم رد من تبعه و لحقه من تخلف فلما اجتمع الناس اليه قال: ايها الناس من وليكم؟ قالوا: الله و رسوله. ثلاثا ثم اخذ بيد على فاقامه ثم قال «من كان الله و رسوله وليه فهذا وليه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه». (31) با رسول خدا در راه مكه بوديم و او به سوى مكه توجه داشت. (در نسخههاى صحيح مىخوانيم كه به مدينه توجه داشت.) وقتى به غدير خم رسيد، ايستاد; آنان كه جلو بودند بازگشتند و آنان كه عقب مانده بودند، رسيدند. مردم پيرامونش گردآمدند و حضرت فرمود: اى مردم، سرپرستشما كيست؟ حاضران سه بار گفتند: خدا و پيامبرش. آنگاه دست على را بلند كرد و فرمود: هر كه خدا و رسول او سرپرستش هستند، اين سرپرست اوست. خدايا، هر كه او را دوست دارد، دوستبدار و آن كه با او دشمنى مىورزد، دشمن بدار. عايشه بنتسعد حديث ديگرى نيز از پدرش روايت كرده، كه ولايت على(ع) را آشكار مىسازد: «سمعت ابى يقول: سمعت رسول الله(ص) يوم الجحفه فاخذ بيد على فخطب فحمد الله و اثنى عليه ثم قال: ايها الناس انى وليكم قالوا صدقتيا رسول الله ثم اخذ بيد على فرفعها فقال: هذا وليى و يؤدى عنى دينى و انا موالى من والاه و معادى من عاداه.» (32) شنيدم پدرم گفت كه، رسول خدا(ص) در روز جحفه دست على(ع) را گرفت، سپس خطبه خواند، خداى را سپاس گفت، ستايش كرد و فرمود: اى مردم، من ولى شما هستم. گفتند: راست گفتى، اى رسول خدا(ص). سپس دست على را گرفت و بالا برد و فرمود: اين جانشين من است و دين مرا ادا مىكند. من دوستدار كسى هستم كه او را دوستبدارد و دشمن كسى هستم كه با او دشمنى ورزد. 12. دارميه حجونيه كنانيه او از شيعيان معروف و بسيار مشهور حضرت اميرمؤمنان بوده به نحوى كه آوازهاش تا بدان حد پيچيده بود كه معاويه موقع ورود به مكه از وى سراغ گرفت اين موضوع خود به خوبى مىتواند نمايانگر فعاليتهاى مؤثر و ارزنده اين بانوى شيعه و محب اهل بيتباشد (ما تنها به آن بخش از سخنان وى كه مربوط به غدير مىشود مىپردازيم) (33) آنچه از گفتگوى او و معاويه بر جاى مانده است را زمخشرى در كتاب «ربيع الابرار» چنين باز مىگويد: سالى معاويه به حج رفت و از زنى كه به نام دارميه حجونيه، كه سياه چهره و تنومند بود، سراغ گرفت وقتى او را نزد معاويه آوردند، پرسيد: اى دختر حام، چگونهاى؟ گفت: خوبم، حام نيستم، از قبيله بنىكنانم. گفت: راست گفتى، آيا مىدانى چرا تو را فرا خواندم؟ - سبحان الله! من غيب نمىدانم. - خواستم بپرسم چرا على را دوست دارى و با من دشمنى مىورزى؟ - آيا از پاسخ معافم مىدارى؟ - نه. - حال كه نمىپذيرى مىگويم; من على را به خاطر عدالتش و تقسيم يكسانش دوست داشتم و با تو دشمنى مىورزم چون با آن كه براى حكومت از تو سزاوارتر بود، جنگيدى و در پى چيزى برآمدى كه براى تو نيست. با على دوستى ورزيدم به خاطر ولايتى كه رسول خدا(ص)، در روز غدير خم در مقابل چشم تو، براى او اقرار گرفت، به خاطر آنكه به بيچارگان محبت مىورزيد و دينداران را بزرگ مىداشت و .... (34) 13. حسنيه او در خانه امام صادق(ع) پرورش يافته بود و از شاگردان مكتب وى شمرده مىشد. (35) حسنيه، با استعداد سرشارش، در مناظرات مختلف، كه توسط هارونالرشيد ترتيب داده مىشد، شركت جسته و از مقام ولايت دفاع مىكرد. در يكى از اين مناظرهها از فردى، كه ابراهيم خوانده مىشد، پرسيد: آيا در هيچ جاى تفاسير شما آمده است كه در حجةالوداع رسول خدا(ص) به امر پروردگار، در غدير خم، فرود آمده، اين آيه را: (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالتك). با بيمناكى براى مردم تلاوت كرد و سپس آيه والله يعصمك من الناس نازل شد و [آيا در تفاسير شما آمده است كه پس از نزول «والله يعصمك من الناس» پيامبر خدا دست على بنابىطالب را گرفت; بر منبرى، كه از جهاز شتر ساخته بودند، برآمد و گفت: من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و العن من ظلمه. آنگاه، اين آيه نازل شد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا. » ابراهيم سر به زير افكند، حسنيه علماء را مخاطب ساخت و آنان را به جان هارون سوگند داد. حاضران، كه خود را در مقابل هارونالرشيد مىديدند، لب به تاييد گشودند. ابو يوسف گفت: بيشتر صحابه و مفسران تصريح كردهاند كه اين آيه در باره على بنابىطالب نازل شده است و حديث من كنت مولاه فعلى مولاه نيز مشهود است. حسنيه پرسيد در باره «انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يوتون الزكوة و هم راكعون» چه مىگوييد؟ ابو يوسف گفت: به اجماع امت در باره على بنابىطالب است. آنگاه حسنيه با شگفتى پرسيد: ... احكام و نصوص الهى را وا مىنهيد و بيعت روز غدير را ناديده مىگيريد؟! (36) 14. عميرة بنتسعد بنمالك او نيز از تابعين شمرده مىشود. عميره، اهل مدينه و خواهر سهل امرفاعه ابنمبشر بود. او از راويان حديث غدير است و در سلسله سند حديث «مناشده» اميرمؤمنان(ع) قرار دارد. 15. امالمجتبى علويه او حديث غدير را از عدى بنثابت نقل كرده است و ابنعساكر در تاريخ خود از حديث وى ياد مىكند. (37) 16. فاطمه بنت على بنابىطالب(ع) او دختر على بنابىطالب(ع) است و مادرش امولد مىباشد. برقى در رجال خود وى را از راويان امام حسن(ع) مىداند (38) و در تهذيبالاحكام از راويان اميرمؤمنان(ع)، ابىحنيفه، اسماء بنتعميس (39) شمرده شده است. حديث منزلت (40) و ردالشمس (41) از جمله روايات اوست. وى حديث غدير را از امسلمه نقل نموده است. (42) «اشهد الله تعالى لقد سمعته يقول: على خير من اخلفه فيكم و هو الامام و الخليفة بعدى و سبطاى و تسعة من صلب ائمة ابرار لئن اتبعتموهم وجدتموهم هادين مهديين و لئن خالفتموهم ليكون الاختلاف فيكم الى يوم القيمة». پىنوشتها: 1- در باره اسلام خديجه اين سخن اميرمؤمنان به تنهايى كافى است كه فرمود: «لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول الله و خديجه و انا ثالثهما» نهجالبلاغه خطبه 192 (قاصعه). 2- كانتسميه ام عمار بنياسر و ابوه ياسر ممن عذب فى الله تعالى فصبرا و ارادتهما قريش على ان رجعا عن الاسلام الى الكفر فابيا فضرب ابوجهل سمية بحربة فى قبلها فماتت... اعيانالشيعه، ج7 ، ص319. 3- رياحينالشريعة، ج 2، ص 305. 4- الغدير ج 1، ص9. 5- خصال صدوق، ج 1، ص173; عوالم، ج 11، ص467. «هل ترك ابى يوم غدير خم لاخذ عذرا» تاكيد مورخان بر اين كه اهل بيت پيامبر(ص) از جمله حاضرين در غدير بودند مبين اين مطلب است كه حضرت فاطمه زهرا(س) نيز در بين آنان حضور داشته است. زيرا مورخان حضور زنان پيامبر را به طور مستقل بيان كرده و گفتهاند كه امهات مؤمنين همراه پيامبر بودند بنابراين از طرفى فاطمه زهرا(س) داراى چنان شخصيتبرترى است كه در صورت عدم حضور وى در غدير بايد بتوان رواياتى دال بر آن يافت كه ظاهرا وجود ندارد از اين روى مىتوان گفت كه ايشان نيز در بين جمع حاجيان در حجةالوداع حضور داشته است. 6- بحارالانوار، ج36، ص353 و 354; اسمى المناقب، ص 32; نهجالحياة، ص 38. 7- احقاق الحق، ج 2، ص 460. در فيض الغدير، ص 391 به نقل از ينابيع الموده حديث را چنين نقل كرده است «قالت: قال رسول الله(ص) من كنت وليه فعلى وليه و امامه». 8- الغدير، ج 1، ص197; «من كنت مولاه فعلى مولاه» احقاق الحق، ج6، ص 282; ارجح المطالب، ص 571 و 448. صاحب فيض الغدير توضيحى بر احتجاج حضرت فاطمه دارد (فيض الغدير، ص 390). 9- ام سلمه دختر ابىاميه بنالمغيرة مخزومى است مادرش عاتكه دختر عبدالمطلب است او دختر عمه پيامبر و همسر وى بود و در سال 65 هجرى وفات يافت. (اعلام خصال صدوق، ص 301) 10- معارج النبوة، ج 2، ص 318. 11- فيض الغدير، ص 388 -389. 12- الغدير، ، ج 1، ص17 و 18; ملحقات احقاق الحق، ص53; معجم رجال الحديث، ج23، ص177. 13- اعلام النساء، ص 651; بصائر الدرجات، ص183، ح 4. 14- مانند «من سب عليا فقد سبنى و من سبنى فقد سب الله تعالى» (المستدرك على الصحيحين، ج3، ص 121) و «قال رسول الله(ص) كانى دعيت فاجيب و انى تارك فيكم الثقلين احدهما اكبر من الاخر كتاب الله عز و جل حبل ممدود من السماء الى الارض و عترتى اهل بيتى فانظروا كيف تخلفونى فيهما». اعلامالنساء، ص 634 نقل از امالى شيخ طوسى، ج 2، ص 92; كشفالغمه، ج2، ص 32، ارجح المطالب، ص 338، از طريق ابنعقده. 15- اعيان الشيعه، ج3، ص 408; جامع الرواة، ج 2، ص 455; خلاف طوسى، ج 1، ص 5. 16- الغدير، ج 1، ص17. 17- امالى مفيد، ص 55 و56; ارشاد مفيد، ص163 و 164. مجموعه فضايل و عنايات اسماء بنت عميس به اهل بيت(ع) در ضمن مقالهاى مستقل در شمارههاى آينده به خوانندگان گرامى ارائه خواهد شد. 18- اعيان الشيعه، ج3، ص 488. 19- رجال برقى، ص 60. 20- رجال شيخ طوسى، ص33. 21- تنقيح المقال، ج3، ص73; معجم رجال الحديث، ج23، ص 881. 22- اعلام النساء، ص 488; ارجح المطالب، ص337. 23- «رجع رسول الله(ص) من حجة حتى نزل بغدير خم ثم قام خطيبا بالهاجرة فقال: ايها الناس [من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و اخذل من خذله و انصر من نصره] ينابيع المودة، ص 40; اعلام النساء، ص489. روايت غديرى فاخته را در الغدير، ج 1، ص 18 و احقاق الحق، ج 2، ص463 ببينيد. 24- عايشه در سال57 در مدينه درگذشت و در بقيع دفن شد. (اعلام خصال صدوق، ص 315) 25- الغدير، ج 1، ص 48; احقاق الحق، ج 2، ص 460. 26- الغدير، ج 1، ص 58. منصور بنحسين آبى معروف به ابوسعد صاحب كتاب نثرالدرر متوفى قرن پنجم كتابى به نام حديثالغدير نوشته و بنا به گفته مناقب ابن شهرآشوب اين كتاب راويان حديث غدير را بر حسب حروف الفبا برشمرده است. «غدير در آينه كتاب، ص79» 27- الميزان فى تفسير القرآن، ص59. 28- روايت فوق را حافظ بزرگ ابوموسى مدينى در كتاب خود آورده است. او مىگويد: اين حديثسلسلهدار است. زيرا هر يك از فاطمهها از عمه خود روايت كردهاند و اين روايت پنجخواهر برادر است كه هر يك از ديگرى نقل كردهاند. رك: اسنى المطالب فى مناقب على بنابىطالب»، شمس الدين ابوالخير الجزرى، ص 32; احقاق الحق، ج 21، ص26 و27; بحارالانوار، ج36، ص353; عوالم، ج 11، ص 444; اثبات الهدى، ج 2، ص553 و ج3، ص127; اعلام النساء المؤمنات، ص 578 و مسند فاطمه معصومه(سلام الله عليها)، سيد علىرضا سيد كبارى، ص56 (چاپ نشده). 29- ابواسحاق سعد بنابىوقاص در سال 54 - 58 و عايشه بنتسعد در سال117 وفات يافتند. نسايى روايت وى را نقل كرده است. به خصائص نسايى، ص3 مراجعه شود. 30- التقريب، ابنحجر، ص473. 31- الغدير، ج 1، ص 38- 41; خصائص نسائى، ص 18 و 25. عايشه بنتسعد احاديث ديگرى راجع به فضايل اميرمؤمنان دارد; به اسنى المطالب، ص 52 و ملحقات احقاق الحق، ص189 و 190 رجوع كنيد. 32- الغدير، ج 1، ص 38 - 41. 33- دارميه حجونيه از زنان فاضل، خردمند و فصيح بود. او استدلالى قوى داشت و در خط ولايت استوار بود. روايت او را ابنعبدربه در عقد الفريد از سهل بنابىسهل تميمى از پدرش نقل كرده است.(عقد الفريد، ج 1، ص 352; بلاغات النساء، ص 72) 34- متن كامل مباحثه دارميه حجونيه را در كتب ذيل بخوانيد: بلاغات النساء، ص 72; العقد الفريد، ج 1، ص 162; صبح الاعشى، ج 1، ص259; الغدير، ج 1، ص209; اعلام النساء المؤمنات، ص333; اعيان الشيعه، ج6، ص 364. 35- رياض العلماء، ج 5، ص 704. او فاضل، عالم، مدقق و آگاه به اخبار و آثار بود. 36- اين متن در حلية المتقين، بخش مناظرات حسنيه، ذكر شده است. در باره موضوع مناظره حسنيه اختلاف است. سيد محسن امين در اعيان الشيعه، ذيل كلمه «حسنيه» مىگويد: اين [مناظره] از اختراعات ابوالفتوح رازى است. مرحوم خوانسارى در روضات الجنات اين مناظره را ذكر كرده است و شيخ آقابزرگ در ذريعه مىنويسد: الحسنيه: رسالة فى الامامة تنسب الى مؤلفها و هو بعض الجوارى من بنات الشيعة فيها مناظراتها مع علماء المخالفين فى عصر هارونالرشيد. (الذريعه، ج7، ص 200، رقم89; نقل از اعلامالنساء، ص 300 تا 301). براى تحقيق بيشتر در باره شخصيتحسنيه به تنقيح المقال، ج3، ص247; رياض العلماء، ج 5، ص407; روضات الجنات، ج 1، ص153; الذريعة، ج7، ص 200 و ج 4، ص97 و ج 25، ص296 و ج 5، ص 105 و 145 و 161; من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 75. معجم رجال الحديث، ج23، ص187 رجوع كنيد. خلاصهاى از مطالب كتب فوق در اعلام النساء ص 300 تا 302 آمده است. 37- الغدير، ج 1، ص 70. 38- پيام غدير، عذرا انصارى، ايشان روايت را از تاريخ دمشق، باب تاريخى على بنابىطالب(ع) ص 51 نقل نمودهاند. 39- رجال برقى، ص 60; معجم رجال الحديث، ج23، ص197، رقم15659. 40- تهذيب التهذيب، ج12، ص 470. 41- اعيان الشيعة، ج 8، ص39 - ملحقات احقاق الحق ; ص262 42- همان، ص 54.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 2 توسط خادمین اهل بیت
|
ان الذین یو’ذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا والاخره و اعدلهم عذابامهینا - 2
تمهيد :
فإنه إن تجرّد من كل ذلك ، وتمسَّك بآيات الكتب العزيز وبالآثار الصحيحة المروية عن سيد الأنام رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم أدرك الحق ووصل إليه ، ونال مبتغاه ، وحصل على ما يتمنَّاه ، فإن الوصول إلى الحق هو غاية الغايات ومنتهى الطلبات ، وهو منية كل طالب ، ورغبة كل راغب. فاللازم إذن هو معرفة الفرقة الناجية والطائفة المحِقَّة من كل تلك الطوائف ، فما هي هذه الفرقة ؟ إن المباحث الآتية ستتكفّل ببيان جواب هذا السؤال ، ونحن قد مهَّدنا لمعرفة الفرقة الناجية بالأبحاث المتقدمة ، وسنحيل القارئ الكريم إلى ما سبق بيانه فيما مرَّ كلما دعت الحاجة إلى ذلك ، فبه سبحانه نستعين فنقول : أحاديث افتراق الأمة وردت في كتب الحديث بطرق كثيرة ، رواها جمع كبير من أعلام أهل السنة في كتبهم : كالترمذي وأبي داود وابن ماجة وأحمد والحاكم والهيثمي وابن حجر والذهبي والسيوطي وغيرهم. وصحّحها كثير من حفاظ الحديث عند أهل السنة كما سنبيّنه قريباً إن شاء الله تعالى. ورواها عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم طائفة من الصحابة : كأمير المؤمنين عليه السلام ، وأبي هريرة ، وابن عباس ، وابن عمر ، وعبد الله بن عمرو ، ومعاوية ، وسعدبن أبي وقاص ، وغيرهم. وجاءت بألفاظ مختلفة ، إلا أنها كلها تؤدي معنى واحداً ، وإليك بعضاً منها : 1 ـ أخرج الترمذي ـ واللفظ له ـ وأبو داود وابن ماجة والحاكم وأحمدبن حنبل والدارمي وابن حبان وابن أبي عاصم والسيوطي وغيرهم ، عن أبي هريرة ، قال : قال رسول الله صلى الله عليه وسلم : تفرّقت اليهود على إحدى وسبعين فرقة ،
أو اثنتين وسبعين فرقة ، والنصارى مثل ذلك ، وتفترق أمّتي على ثلاث وسبعين فرقة (1). 2 ـ وأخرج الترمذي والحاكم وغيرهما عن عبد الله بن عمرو ، قال : قال رسول الله صلى الله عليه وسلم : ليأتين على أمتي ما أتى على بني إسرائيل حذو النعل بالنعل، حتى إن كان منهم مَن أتى أُمَّه علانية لكان في أمتي من يصنع ذلك ، وإن بني إسرائيل تفرَّقت على اثنتين وسبعين ملّة ، وتفترق أمتي على ثلاث وسبعين ملّة ، كلهم في النار إلا ملّة واحدة. قالوا : ومن هي يا رسول الله ؟ قال: ما أنا عليه وأصحابي (2). وعند الحاكم : قال : ما أنا عليه اليوم وأصحابي. 3 ـ وأخرج أبو داود وابن ماجة وأحمد والهيثمي وابن أبي عاصم والسيوطي وابن حجر والتبريزي والألباني وغيرهم عن معاوية وغيره ، قال : ألا إن رسول الله صلى الله عليه وسلم قام فينا فقال : ألا إن مَن قبلكم مِن أهل الكتاب افترقوا على ثنتين وسبعين ملّة ، وإن هذه الملّة ستفترق على ثلاث وسبعين : ثنتان وسبعون في النار ، وواحدة في الجنة ، وهي الجماعة (3). ____________ (1) سنن الترمذي 5|25 ح2640 قال الترمذي : حديث حسن صحيح. سنن أبي داود 4|197 ح4596. صحيح سنن أبي داود 3|869 ح3842. سنن ابن ماجة 2|1321 ح3991. صحيح سنن ابن ماجة 2|364 ح3225. سنن الدارمي 2|690 ح2423. مسند أحمد بن حنبل 2|332 ، 3|120. المستدرك 1|6 ، 128. الإحسان بترتيب صحيح ابن حبان 8|258 ح6696. كتاب السنة 1|33 ح66. السنن الكبرى 10|208. الجامع الصغير 1|184 ح1223. صحيح الجامع الصغير 1|245 ح1082 ، 1083. سلسلة الأحاديث الصحيحة 1|356 ح203. (2) سنن الترمذي 5|26 ح2641. شرح السنة 1|213. مشكاة المصابيح 1|61 ح171. المستدرك 1|128. (3) سنن أبي داود 4|198 ح 4597. صححه الألباني في صحيح سنن أبي داود
ثم ساق عقائد أهل السنة (1). وهذا الدليل كما ترى ركيك ضعيف ، فإن كل الفِرَق تدّعي أنها على ما كان عليه النبي صلى الله عليه وآله وسلم وأصحابه ، وأن مذاهبهم خالية من البِدَع. هذا مع أننا ذكرنا في ما تقدَّم كثيراً من البِدَع التي اتَّبع فيها أهل السنة خلفاءهم ، وقد فصَّلنا ذلك في الفصل الخامس ، فراجعه. ثم إن الأشاعرة وأهل السنة وأهل الحديث الذين ذكر أنهم هم الناجون هم أكثر من فرقة (2). والعجيب أن الإيجي نفسه ذكر الأشعرية من ضمن الفِرَق الضالة قبل هذا الكلام بصفحة ، فإنه قال أولاً : اعلم أن كبار الفِرَق الإسلامية ثمانية : المعتزلة ، والشيعة ، والخوارج ، والمرجئة ، والنجارية ، والجبرية ، والمشبِّهة ، والناجية (3). ثم قال : الفرقة السادسة : الجبرية ، والجبر إسناد فعل العبد إلى الله ، والجبرية متوسّطة تثبت للعبد كسباً كالأشعرية ، وخالصة لا تثبته كالجهمية... (4) ثم قال : فهذه هي الفرق الضالّة الذين قال فيهم رسول الله : كلّهم في النار. ____________ (1) المواقف ، ص429 ـ 430. (2) قال السفاريني في لوامع الأنوار البهية 1|73 : أهل السنة والجماعة ثلاث فرق : الأثرية وإمامهم أحمد بن حنبل ، والأشعرية وإمامهم أبو الحسن الأشعري ، والماتريدية وإمامهم أبو منصور الماتريدي. ثم قال في ص76 : قال بعض العلماء : هم يعني الفرقة الناجية أهل الحديث : يعني الأثرية ، والأشعرية والماتريدية. وعقب بما حاصلة : أن قول النبي صلى الله عليه وآله وسلم : ( إلا فرقة واحدة ) ينافي التعدد ، فالفرقة الناجية هم الأثرية فقط أتباع أحمد بن حنبل ، دون الأشعرية والماتريدية. (3) المصدر السابق ، ص414. (4) المواقف ، ص428. فكيف عدَّ الأشاعرة بعد ذلك من الفرقة الناجية ؟ ثم إن ما ساقه الإيجي من عقائد أهل السُّنّة فيه من الباطل ما فيه ، ومنه قوله : إن الله تعالى يراه المؤمنون يوم القيامة. مع أن ذلك خلاف نص الكتاب العزيز في قوله سبحانه ( لا تدركه الأبصار وهو يدرك الأبصار وهو اللطيف الخبير ) (1) ، ولسنا هنا بصدد بيانه. ومنه قوله : لا غرض لفعله سبحانه. وهو خلاف قوله تعالى ( أَفَحَسِبْتم أَنَّما خَلَقْنَاكُم عَبَثًا ) (2) ، وقوله تعالى ( وما خلقت الجن والإنس إلا ليعبدون ) ، وقوله ( الذي خَلَقَ المَوْتَ والحياة لِيَبْلُوَكُم أَيُّكُم أَحْسَن عَمَلاً وهو العزيز الغفور ) (3) ، وغير هذه الآيات في كتاب الله كثير. وقوله : إن الإمام الحق بعد رسول الله أبو بكر ، ثم عمر ، ثم عثمان ، ثم علي ، والأفضلية بهذا الترتيب. وهذا قد بيَّنَّا فساده في الفصل الثاني من هذا الكتاب فراجعه. إلى غير ذلك من مواقع الخلل في كلامه ، فكيف يكون أهل السنة هم الفرقة الناجية بهذه الأدلة الواهية ؟ الثاني : ما ذكره المناوي في فيض القدير ، فإنه قال بعد أن ذكر أن الفرقة الناجية هم أهل السنة والجماعة : فإن قيل : ما وثوقك بأن تلك الفرقة الناجية هي أهل السنة والجماعة ، مع أن كل واحدة من الفرق تزعم أنها هي دون غيرها ؟ قلنا : ليس ذلك بالادّعاء والتشبث باستعمال الوهم القاصر والقول ____________ (1) سورة الأنعام ، الآية 103. (2) سورة المؤمنون ، الآية 115. (3) سورة الملك ، الآية 2. الزاعم ، بل بالنقل عن جهابذة هذه الصنعة وأئمة أهل الحديث ، الذين جمعوا صحاح الأحاديث في أمر المصطفى صلى الله عليه وسلم وأحواله وأفعاله وحركاته وسكناته ، وأحوال الصحب والتابعين ، كالشيخين وغيرهما من الثقات ، الذين اتفق أهل المشرق والمغرب على صحة ما في كتبهم ، وتكفّل باستنباط معانيها وكشف مشكلاتها كالخطابي والبغوي والنووي جزاهم الله خيراً ، ثم بعد النقل يُنظَر من تمسّك بهديهم ، واقتفى أثرهم ، واهتدى بسيرتهم في الأصول والفروع ، فيُحكم بأنهم هم (1). وأقول : هذا الدليل في ركاكته كسابقه ، فإن كل الفِرَق تزعم أنها جمعت الآثار الصحيحة عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم وأحواله وأفعاله وحركاته وسكناته بالنقل الصحيح عن جهابذة الحديث وأئمة الدين... إلى آخره. وكل الفِرَق تدّعي أنها تقتفي آثار الرسول صلى الله عليه وآله وسلم وتتمسّك بأحكامه المنقولة عنه بالنقل الثابت الصحيح. إلا أن هذه كلها دعاوى فارغة لا قيمة لها كما قلنا. وقوله : ( بالنقل عن جهابذة هذه الصنعة... كالشيخين وغيرهما من الثقات الذي اتفق أهل المشرق والمغرب على صحة ما في كتبهم ) ادّعاء فاسد ، فإن الشيعة مثلاً لا يصحِّحون أسانيد أكثر تلك الأحاديث ولا يعتدّون بها ، وإجماع أهل السنة على صحة تلك الأحاديث التي جمعها حفّاظ الأحاديث عندهم لا يعني إجماع كل الأمة على ذلك فضلاً عن إجماع أهل المشرق والمغرب. وقوله : ( ثم بعد النقل يُنظَر من تمسّك بهديهم (2) ، واقتفى أثرهم ، واهتدى بسيرتهم في الأصول والفروع ، فيُحكم بأنهم هم ) لم يبيِّن فيه أن أهل السنة هم الذين تمسّكوا بهدي الصحابة والتابعين ، بل علّق الحكم بالنجاة على ____________ (1) فيض القدير 2|20. (2) يعني بهدي الصحب والتابعين.
النظر. ومجموع كلامه لا يدل على أكثر من أن أهل السنة جمعوا الأحاديث الصحيحة فقط ، أما أنهم عملوا بها أم لا ، فهذا لم يثبته كما هو واضح. ثم إن المطلوب هو التمسك بهدي النبي صلى الله عليه وآله وسلم واتباع مَن أمر النبي صلى الله عليه وآله وسلم باتباعه ، لا اتِّباع مَن رأى الناس لأنفسهم اتباعه. هذان أنموذجان من استدلالاتهم على نجاتهم ، وهما كغيرهما من أدلتهم دعاوى مجرّدة ، وأدلّة ملفّقة ، لا تستند إلى حجّة صحيحة ولا إلى برهان مستقيم. وهذا واضح جلي عند كل من تتبع كلماتهم ونظر في كتبهم. إن كل عالم منصف يرى أن الأدلة القطعية تأخذ بالأعناق إلى اتّباع مذهب أئمة أهل البيت عليهم السلام ، دون غيره من المذاهب ، والأحاديث الصحيحة دلَّت بأجلى بيان على ما عليه الشيعة الإمامية. ولنا أن نستدل على حقِّيَّة مذهب الشيعة الإمامية بعدة أدلة : أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أخبر الأمّة بأن النجاة منحصرة في التمسّك بالكتاب وأهل البيت عليهم السلام بقوله صلى الله عليه وآله وسلم : إني تارك فيك ما إن تمسّكتم به لن تضلوا بعدي أبداً، كتاب الله وعترتي أهل بيتي ، وإنهما لن يفترقا حتى يرِدا عليَّ الحوض. ولا ريب في أن أهل السنة والمعتزلة والخوارج وغيرهم من الطوائف لم يتمسَّكوا بأهل البيت عليهم السلام ، فوجب بمقتضى الحديث وقوعهم في الضلال ، وأما الشيعة الإمامية فاتَّبعوهم واتّخذوهم أئمة ، فكانوا بذلك هم الناجين دون غيرهم. وقد أشبعنا الكلام في حديث الثقلين وطرقه وبيان صحة سنده في الفصل الثالث ، فراجعه.
أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أخبر في أحاديث صحيحة مرَّ بيانها في الفصل الأول من هذا الكتاب أن الخلفاء الذين يكون الدين بهم قائماَ وعزيزاً ومنيعاً وأمر الناس بهم صالحاً هم اثنا عشر خليفة ، كلهم من قريش. وأخبر صلى الله عليه وآله وسلم في حديث الثقلين أن الواجب على الأمّة هو اتباع أهل البيت عليهم السلام والتمسّك بهم لئلا تقع في الضلال ، فبضم هذه الأحاديث إلى تلك يُعلم أن الخلفاء الاثني عشر لا بد أن يكونوا من أهل البيت عليهم السلام. ونحن نظرنا في المذاهب فلم نجد طائفة تعتقد باثني عشر إماماً فقط ، سواء كانوا من أهل البيت أم من غيرهم ، إلا الشيعة الإمامية. فبهذا يكونون هم الناجين دون غيرهم. الدليل الثالث : أنا قد بيَّنَّا في الفصل السادس أن أهل السنة في هذا العصر وما قبله وغيرهم لم يبايعوا إماماً واحداً لهم ، مع أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم قد نَصَّ على أن مَن مات وليس في عنقه بيعة فميتته جاهلية ، فتكون كل الطوائف مشمولة بهذا الحديث ، فلا يمكن أن يكونوا ناجين وهم موصوفون بهذه الصفة. وأما الشيعة الإمامية فلهم إمام واحد معصوم منصوص عليه كما مرَّ في الفصل السادس مفصَّلاً ، فبذلك يكونون هم الناجين دون غيرهم. الدليل الرابع : أن أحكام الشريعة عند أهل السنة اعتراها التغيير والتبديل ، فلم يبق منها شيء كما كان على عهد النبي صلى الله عليه وآله وسلم ، وقد مرَّ تفصيل ذلك في الفصل الخامس ، فحينئذ لا يمكن أن يكونوا هم الناجين وشرائع دينهم محرَّفة ، فيكون الناجون هم الشيعة الإمامية ، لاتفاق السنة والشيعة على أن غير هاتين الطائفتين ليس بناج ، فإذا انتفت نجاة إحداهما ثبتت نجاة الأخرى.
أن خلافة أبي بكر وعمر التي ارتكز عليها مذهب أهل السنة لم نعثر على دليل واحد يصحِّحها كما أوضحناه في الفصل الثاني ، وحيث أن أساس الخلاف بين مذهب الشيعة وأهل السنة هو مسألة الخلافة ، وأن كلاً من المذهبين قائم على ما أسَّسه في مسألة الإمامة ، فإذا ثبت بطلان خلافة أبي بكر وعمر ، فلا مناص حينئذ من ثبوت بطلان مذهب أهل السنة المبتني عليهما ، فيثبت صحة مذهب الإمامية لعين ما قلناه في الدليل الرابع. الدليل السادس : أن الأحاديث التي رواها أهل السنة صرَّحت بنجاة الشيعة ، بينما لم يرووا في كتبهم أحاديث تدل على نجاتهم هم. ومن تلك الأحاديث ما رووه عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال : عليٌّ وشيعته هم الفائزون يوم القيامة. وأخرج السيوطي في الدر المنثور والشوكاني في فتح القدير عن ابن عساكر ، قال : عن جابر بن عبد الله قال : كنّا عند النبي صلى الله عليه وسلم فأقبل علي ، فقال النبي صلى الله عليه وسلم : والذي نفسي بيده إن هذا وشيعته لَهُم الفائزون يوم القيامة. ونزلت ( إن الذين آمنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البَرِيَّة ) ، فكان أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم إذا أقبل علي قالوا : جاء خير البَرِيَّة (1). وعن ابن عباس قال : لما نزلت ( إن الذين آمنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البَرِيَّة ) قال رسول الله صلى الله عليه وسلم لعلي : هو أنت وشيعتك يوم القيامة راضين مرضيين (2). وعن علي عليه السلام قال : قال لي رسول الله صلى الله عليه وسلم : ألم تسمع قول الله ____________ (1) الدر المنثور 8|589. فتح القدير 5|477 في تفسير الآية 7من سورة البينة. (2) المصدران السابقان ، عن ابن عدي.
( إن الذين آمنوا وعملوا الصالحات أولئك هم خير البَرِيَّة ) أنت وشيعتك. وموعدي وموعدكم الحوض ، إذا جاءت الأمم للحساب تُدعَون غُرَّاً محجَّلين (1). وأخرج الطبري في تفسير الآية المذكورة عن محمد بن علي : ( أولئك هم خير البرية ) فقال النبي صلى الله عليه وسلم : أنت يا علي وشيعتك (2). وعنه صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال : يا علي ، إنك ستقدم على الله وشيعتك راضين مرضيين ، ويقدم عليه عدوّك غضاب مُقمَّحين (3). وقال صلى الله عليه وآله وسلم لعلي عليه السلام : أنت وشيعتك ترِدُون عليَّ الحوض (4). وقال : أنت وشيعتك في الجنة (5). قال صلى الله عليه وآله وسلم أيضاً : إن أول أربعة يدخلون الجنة : أنا وأنت والحسن والحسين ، وذرارينا خلف ظهورنا ، وأزواجنا خلف ذرارينا ، وشيعتنا خلف أيماننا وشمائلنا (6). إلى غير ذلك من الأحاديث الكثيرة التي تؤدّي هذا المعنى. الدليل السابع : أن الشيعة اتّبعوا أئمة أهل البيت عليهم السلام ، وهم مضافاً إلى دلالة ____________ (1) المصدر السابق ، عن ابن مردويه. (2) تفسير الطبري 30|171. (3) مجمع الزوائد 9|131. المعجم الكبير للطبراني 1|319 ح948. الصواعق المحرقة 2|449. (4) مجمع الزوائد 9|131. المعجم الكبير للطبراني 1|319 ح950. (5) تاريخ بغداد 12|289 ، 358. حلية الأولياء 4|329. فضائل الصحابة 2|655 ح1115. (6) مجمع الزوائد 9|131. فضائل الصحابة 2|624 ح1068.
الأحاديث الصحيحة على لزوم اتّباعهم ، فقد وقع الاتفاق على صلاحهم ونجاتهم ، وحسن سيرتهم ، وطيب سريرتهم ، وأما أهل السنّة فاتَّبعوا أئمتهم الذين لم يرِد في جواز اتّباعهم نصّ ، ولم يُتَّفَق على نجاتهم وصلاحهم ، بل إنهم رووا الأحاديث الصريحة في الطعن فيهم (1). ولا ريب في أن الواجب هو اتّباع المتَّفَق على صلاحه ، دون المختَلَف فيه الذي قَدَح فيه أولياؤه وأعداؤه. فحينئذ يكون الشيعة الإمامية هم الناجين دون غيرهم ، لأنهم اتَّبعوا مَن يجب اتّباعه دون أهل السنّة وغيرهم. أن أئمة أهل السنّة غير مستيقنين بإيمانهم وبنجاتهم ، وأما أئمة أهل البيت عليهم السلام فهم جازمون بذلك غير شاكين فيه. ولا شك في أن اتّباع الجازم بذلك هو المتعيِّن ، دون اتّباع غيره. وبذلك يكون الشيعة الإمامية هم الناجين دون غيرهم ، لاتّباعهم من يتعيَّن اتّباعه. أما أن أئمة أهل السنة غير جازمين بنجاتهم فيدل عليه كثير من الآثار المروية عنهم في ذلك : ومن ذلك ما رووه في احتضار أبي بكر أنه قال : وددتُ أني خضرة ____________ (1) لا يسعنا أن نذكر الطعون والمثالب التي ذكرها القوم في أئمتهم ، وهي كثيرة ومبثوثة في مطاوي الكتب ، ومن أراد الاطلاع على شي منها فليراجع كتاب ( منهاج الكرامة في معرفة الإمامة ) للعلامة الحلي ، وكتاب ( الغدير ) للأميني ج6 ، وكتاب ( الاستغاثة ) لعلي بن أحمد الكوفي ، وكتاب شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ، وكتاب ( الشافي في الإمامة ) 4|57 ـ 293 : لسيد المرتضى ، وكتاب ( النص والاجتهاد ) للسيد شرف الدين ، وكتاب ما روته العامة من مناقب أهل البيت عليهم السلام ، ص307 ـ 474.
تأكلني الدواب (1). وقال عمر في احتضاره : لو أن لي الدنيا وما فيها لافتديتُ بها من النار وإن لم أرَها (2). وقال أيضاً حينئذ : لو أن لي الدنيا وما فيها لافتديت به من هول ما أمامي قبل أن أعلم الخبر (3). وفي بعضها : لافتديت به من هول المطَّلع (4). وقال وقد أخذ تِبْنة من الأرض : ليتني كنت هذه التِّبْنة ، ليتني لم أُخلَق، ليت أمّي لم تلدني ، ليتني لم أكُ شيئاً ، ليتني كنت نسياً منسياً (5). وما قاله عمر وقت احتضاره غير هذا كثير ، فراجعه في مظانّه (6). بينما رووا أن علياً عليه السلام لما ضربه ابن ملجم قال : فزتُ وربّ الكعبة (7). ثم إن عمر كان يسأل حذيفة بن اليمان هل ذُكر في المنافقين أم لا (8). قال الغزالي بعد أن ساق جملة من الأخبار الواردة في النفاق : فهذه ____________ (1) الطبقات الكبرى 3|198. (2) كتاب المحتضرين ، ص56. (3) الطبقات الكبرى 3|353. كتاب المحتضرين ، ص56. (4) المستدرك 3|92. تاريخ الإسلام : عهد الخلفاء الراشدين ، ص278. مجمع الزوائد 9|75 ، وقال : رواه الطبراني في الأوسط وإسناده حسن. 9|77 وقال : رواه أبو يعلي ورجاله رجال الصحيح. تاريخ الخلفاء ، ص106. (5) الطبقات الكبرى 3|360 ، 361. (6) راجع الطبقات الكبرى 3|351 ـ 361 ، تاريخ الاسلام : عهد الخلفاء الراشدين ، ص278 ـ 282. كتاب المحتضرين ، ص55 ـ 56. (7) كتاب المحتضرين ، ص60 ـ 61. إحياء علوم الدين 4|479. (8) سير أعلام النبلاء 2|364. تاريخ الإسلام : عهد الخلفاء الراشدين ، ص494. جامع البيان ( تفسير الطبري ) 11|9. البداية والنهاية 5|18 ، كنز العمال 13|344. الأخبار والآثار تُعرِّفك خطر الأمر بسبب دقائق النفاق والشرك الخفي ، وأنه لا يؤمَن منه ، حتى كان عمر بن الخطاب رضي الله عنه يسأل حذيفة عن نفسه وأنه هل ذُكِر في المنافقين (1). وأخرج أحمد في المسند ، والهيثمي في مجمع الزوائد عن أم سلمة قالت: قال النبي صلى الله عليه وسلم : مِن أصحابي مَن لا أراه ولا يراني بعد أن أموت أبداً. قال : فبلغ ذلك عمر فأتاها يشتد أو يسرع ، فقال : أنشدك الله ، أنا منهم؟ قالت : لا، ولا أبرّئ بعدك أحداً أبداً (2). ثم إن أئمتهم اتفقوا على أن الرجل إذا سُئل : « هل أنت مؤمن؟ » فلا يجوز له أن يقول : « نعم » ، بل يقول : « أنا مؤمن إن شاء الله ». أو يقول : « ما أدري أنا عند الله عز وجل شقي أم سعيد ، أمقبول العمل أم لا ». أو يقول : « أرجو إن شاء الله » (3). وعن قتادة أن عمر بن الخطاب قال : مَن زعم أنه مؤمن فهو كافر ، ومن زعم أنه في الجنة فهو في النار (4). قال ابن بطة الحنبلي : فمن صفة أهل العقل والعلم أن يقول الرجل : أنا مؤمن إن شاء الله (5). ____________ (1) إحياء علوم الدين 1|124. (2) مسند أحمد بن حنبل 6|290 ، 298 ، 307 ، 312 ، 317. مجمع الزوائد 1|112. 9|72 قال الهيثمي : رواه الطبراني ورجاله ثقات. المعجم الكبير للطبراني 23|317 ـ 318 ح719 ـ 721. (3) راجع كتاب الشريعة للآجري ، ص148 باب فيمن كره من العلماء لمن سأل غيره فيقول له : أنت مؤمن ؟ هذا عندهم مبتدع رجل سوء. وكتاب الإبانة عن شريعة الفرق الناجية 2|862 ـ 883. (4) الإبانة عن شريعة الفرق الناجية 2|869 ح1180. (5) المصدر السابق 2|864. وأخرج ابن بطة عن أحمد بن حنبل قال : حدّثني علي بن بحر ، قال: سمعت جرير بن عبد الحميد يقول : كان الأعمش ومنصور ومغيرة وليث وعطاء بن السائب وإسماعيل بن أبي خالد وعمارة بن القعقاع ، والعلاء بن المسيب ، وابن شبرمة ، وسفيان الثوري ، وأبو يحيى صاحب الحسن وحمزة الزيات ، يقولون : « نحن مؤمنون إن شاء الله » ، ويعيبون مَن لا يستثني (1). وهذا كله ناشئ من شكّهم في أنهم مؤمنون كما لا يخفى ، مع أن الإيمان لا بد أن يكون عن جزم ويقين ، ولا يكون بالشك والظن والتخمين. وقال ابن بطة : ولكن الاستثناء يصح من وجهين : أحدهما : نفي التزكية، لئلا يشهد الإنسان على نفسه بحقائق الإيمان وكوامله... ويصح الاستثناء من وجه آخر يقع على مستقبل الأعمال ومستأنف الأفعال ، وعلى الخاتمة ، وبقية الأعمال ، ويريد أني مؤمن إن ختم الله لي بأعمال المؤمنين ، وإن كنت عند الله مثبتاً في ديوان أهل الإيمان ، وإن كان ما أنا عليه من أفعال المؤمنين أمراً يدوم لي ويبقى عليَّ حتى ألقى الله ، و لا أدري هل أصبح وأمسي على الإيمان أم لا... فأنت لا يجوز لك إن كنت ممن يؤمن بالله وتعلم أن قلبك بيده ، يصرفه كيف شاء ، أن تقول قولاً جزماً حتماً : إني أصبح غداً كافراً ولا منافقاً. إلا أن تصل كلامك بالاستثناء ، فتقول : إن شاء الله. فهكذا أوصاف العقلاء من المؤمنين (2). أقول : هذا عين الشك في الإيمان ، لأن مورد النزاع هو هل أنا الآن متَّصف بالإيمان أم لا ، وهذا أمر وجداني يشعر به كل مؤمن ، ويدرك في نفسه أنه معتقد بالحق جازم به، وأما ما يكون في مستقبل الأيام فلا علم لنا به ، فلا ينبغي لمؤمن أن يقول : « أنا سأبقى مؤمناً إلى ما بعد سنة » ، لأن هذا أمر غيبي لا نجزم به ، ولا طريق لنا إلى معرفته ، فلا يصح هذا القول من هذه الجهة ____________ (1) المصدر السابق 2|871. (2) المصدر السابق 2|865 ـ 866.
إلا بالاستثناء ، وليس هذا موضع نزاعنا. وقولي : « إني مؤمن » لا تزكية فيه للنفس ، بل هو إخبار عن واقع صحيح باعتقادي ، وإنما يكون تزكية إذا ادّعيت أني كامل الإيمان وفي أعلى مراتبه ، لأن الإيمان مراتب ودرجات. ولِمَ لا يكون قولي ذلك من باب التحدّث بنعمة الله تعالى إذ أنعم علينا بنعمة الإيمان ، وربما يكون عدم جزمي بذلك نوعاً من الجحود. ثم إن الله تعالى حكى عن موسى عليه السلام ذلك ، فقال عز من قائل ( وَخَرَّ مُوسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قال سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِليكَ وَأَنَا أَوَّلُ المؤمنين ) (1). وحكاه عن السَّحَرة الذين آمنوا بموسى فقال جل شأنه ( قال آمنتم له قبل أن آذَن لكم إنه لكبيركم الذي علَّمكم السحر فلسوف تعلمون لأقطعَنَّ أيديكم وأرجلكم من خلاف ولأصلّبنّكم أجمعين * قالوا لا ضير إنَّا إلى ربِّنا منقلبون * إنا نطمع أن يغفر لنا ربُّنا خطايانا أَنْ كنَّا أول المؤمنين ) (2). أن مذهب الشيعة الإمامية هو المذهب الخالص عن الأباطيل في الفروع والأصول ، وقد مرَّت بك نماذج كثيرة من أقوال أصحاب المذاهب وفتاواهم ، وهي قليل من كثير عثرنا عليه ، وما لم نعثر عليه أكثر ، بسبب قلة المصادر لدينا، وكثرة كتب أهل السنة وتفرّقها في البلدان ، وكثرة المشاغل ، وضيق الأوقات ، وخشية ملالة القرَّاء ، وغير ذلك. وأما عقائد الإمامية فهي خالية عن كل ذلك. ____________ (1) سورة الأعراف ، الآية 143. (2) سورة الشعراء ، الآيات 49 ـ 51.
ولا بأس أن نذكرها مجملة ، فنقول في بيانها على نحو الإجمال : إن الشيعة الإمامية يعتقدون أن الله سبحانه هو المخصوص بالأزلية والقِدَم ، وكل ما سواه مخلوق مُحدَث ، وأنه واحد وليس بمركَّب ، لأنه لو كان مركباً لاحتاج إلى أجزائه ، ولكان مسبوقاً بها ، فيكون حينئذ مُحدَثاً ، كما أنه تعالى ليس بجسم ولا جوهر ولا عَرض ولا يحويه مكان ولا في جهة ، وإلا لكان مُحدَثاً مخلوقاً ، وليس له شبيه ولا نظير ولا نِد ولا مثيل. ويعتقدون أنه تعالى قادر على جميع المقدورات ، وأنه لا يعجزه شيء وهو على كل شيء قدير ، وأنه عَدْل حكيم لا يظلم أحداً ، ولا يقع منه القبيح، ولا يفعل إلا لحكمة وغرض ، ولولا ذلك لكان جاهلاً أو محتاجاً أو عاجزاً أو عابِثاً تعالى الله عن ذلك علواً كبيراً. ويعتقدون أيضاً أنه تعالى لا يُرى ولا يُدرَك بالحواس ، لا في الدنيا ولا في الآخرة ، لقوله تعالى ( لا تدركه الأبصار وهو يدرك الأبصار وهو اللطيف الخبير ) (1). ويعتقدون أنه تعالى لا يعذِّب الأنبياء على طاعتهم ، ولا يثيب إبليس على معصيته ، ولا يكلِّف الناس بما لا يطيقون ، ولا يؤاخذهم بما لا يعلمون. وأما الأشاعرة والحنابلة فاعتقدوا أن لله يدين ورجلين يضعهما في النار فتقول : ( قَط قَط ) ، ويكون في صورة خاصة ، يراه الناس يوم القيامة ، فلا يعرفونه إلا بكشف ساقه وسجود الأنبياء له. وأنه تعالى ينزل كل ليلة جمعة إلى سماء الدنيا ، فينادي : هل من تائب فأتوب عليه ، وهل من مستغفر فأغفرُ له. وأن له أن يعذِّب الأنبياء والمؤمنين ويدخلهم النار ، ويثيب العصاة والمنافقين وإبليس ويدخلهم الجنة ، لأنه لا يُسأل عما يفعل وهم يُسأَلون. ثم إن الشيعة الإمامية يعتقدون أن أنبياء الله عامة ورسول الله صلى الله عليه وآله وسلم خاصة معصومون عن الخطأ والسهو والمعصية : صغيرها وكبيرها ، من أول ____________ (1) سورة الأنعام ، الآية 103.
العمر إلى آخره ، قبل بعثتهم وبعدها ، فيما يبلِّغونه وما لا يبلِّغونه ، ولولا ذلك لما حصل الوثوق بهم وبكلامهم ، فتنتفي الفائدة من بعثتهم ، وأنهم منزَّهون من كل ما يُنفِّر عنهم من الصفات الذميمة والطباع السيئة والأفعال القبيحة وعن دناءة الآباء وعهر الأمهات. وأما أهل السنة فجوَّزوا على النبي صلى الله عليه وآله وسلم أن يسهو في صلاته حتى صلى الظهر ركعتين ، وأن يغفل عنها حتى نام عن صلاة الفجر ، وأن يشك في نبوَّته في بداية بعثته حتى سأل عنها غيره ، وأن يظن أن النبوة انتقلت إلى غيره كلما تأخر عنه الوحي ، وأن يضرب مَن لا يستحق ، ويسب ويلعن بغير حق ، وأن يسمع المعازف مع أهله ، ويسابق زوجه فيسبقها مرة ، وتسبقه مرة أخرى ، ويخرج إلى المسجد للصلاة وعلى ثيابه أثر المني ، وغير ذلك مما لا يليق بمقامه صلى الله عليه وآله وسلم. ثم إن الإمامية قالوا بعصمة الأئمة ، وبلزوم النصّ عليهم ، وبأنهم أفضل أهل زمانهم ، لقبح تقديم المفضول على الفاضل ، واشترطوا طهارة مولده ، ونزاهته عن كل ما ينفِّر منه كما تقدم في النبي. وأن يكون أعلم الناس لا يحتاج أن يسأل غيره فيما ينتابه من الحوادث ، وأن يكون طاهر المولد ، ولا يكون ابن زنا أو مختلط النسب ، أو مَن يُعيَّر بأمّه أو بأبيه ، أو معتوهاً ، أو متكالباً على الدنيا ، أو مأبوناً أو ملعوناً. وأما أهل السنة فصحَّحوا خلافة كل مَن بايعه الناس وإن كان فاسقاً أو منافقاً ، وصحَّحوا خلافة كل مَن تولَّى أمور المسلمين بالقهر والقوة وإن كان من الطلقاء وأبناء الطلقاء وأبناء الزنا. وجوَّزوا خلافة مَن عبد الأصنام في سالف عمره ، وشرب الخمر ، ووأد البنات ، وفعل أفعال الجاهلية. وبالإجمال : كل مَن كان منصفاً ، واطّلع على المذاهب بتأمّل وإنصاف يجد أن مذهب الشيعة الإمامية هو المذهب الواجب الإتباع ، لموافقته للأدلة الصحيحة ، وبعده عن الأباطيل والبدع ، وقد تقدمَّت نماذج كثيرة
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19 توسط خادمین اهل بیت
|
ان الذین یو’ذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا والاخره و اعدلهم عذابامهینا1
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِينًا
((الدلائل القاطعة)) على أن قائل كلمة: (إن النبي يهجر) هو عمر بن الخطاب ..من الصحاح
بسم الله الرحمن الرحيم صحيح البخاري ج: 1 ص: 54
صحيح البخاري ج: 3 ص: 1155
صحيح البخاري ج: 4 ص: 161278 باب مرض النبي صلى الله عليه وسلم ووفاته.
صحيح البخاري ج: 5 ص: 2146
صحيح البخاري ج: 6 ص: 2680
السنن الكبرى للنسائي ج: 3 ص: 435
مسند أحمد ج: 1 ص: 355
بسم الله الرحمن الرحیم
و اعتصمو بحبل الله جميعا و لا تفرقوا
علی مع الحق و الحق مع علی
530) عن ابن عباس:... لو قد مات عمر لقد بايعت فلاناً، فوالله ما كانت بيعة أبي بكر إلاّ فلتة، فتمت، فغضب عمر... فكان ممّا أنزل الله آية الرجم، فقرأناها وعقلناها... ثم انّا كنّا نقرأ فيما نقرأ من كتاب الله: انْ لا ترغبوا عن آبائكم فانّه كفر بكم... ثم انّه بلغني انّ قائلاً منكم يقول: والله لو قد مات عمر بايعت فلانا( يعني علي )، فلا يغترّنّ امرء ان يقول انّما كانت بيعة أبي بكر فلتة وتمت، ألا وإنها كانت كذلك، ولكن وقّى الله شرها... من بايع رجلاً من غير مشورة من المسلمين فلا يتابع هو ولا الذي تابع تغرة ان يقتلا، وانّه قد كان من خبرنا حين توفّى الله نبيه صلى الله عليه وسلم أن الاَنصار خالفونا واجتمعوا بأسرهم في سقيفة بني ساعدة، وخالف عنّا علي والزبير ومن معهما... فقال قائل من الاَنصار: أنا جذيلها المحكك وعذيقها المرجب، منّا أمير ومنكم أمير يا معشر قريش، فكثر اللغط... فقلت: ابسط يدك يا أبا بكر، فبسط يده فبايعته...(2) (2) صحيح البخاري رقم 6442 كتاب الايمان والنذور.
واين حديث نشاندهنده اين مطلب است كه عمر ازقبل نقشه هايي در سر داشته كه ميگويد با فلاني بيعت ميكنيد !!!!!
چند سوال از اهل سنت ! اين مطلب قابل اثبات است که در هيچ مذهبي٬ به اندازه مذهب شيعه٬ حق سوال کردن برای عموم وجود ندارد و نيز در هيچ مذهبی اين قدر به سوالات و حتی شبهات خارجی و داخلی جواب داده نشده است. و تلاش علمای تشيع همواره بر محور پاسخ دادن به شبهات بوده است. مجموعه کوچک زير تلاش چند تن از برادران شيعه مان ٬ سوالات ما ٬شيعيان ٬ از اهل سنت است در راستای اثبات بطلان اين فرقه ها.
توضیحات : 2. چرا هنگامي که پيامبر در واپسين لحظات عمرخود قلم ودوات خواست تا چیزی بنویسد که بعد از آن امت هرگز گمراه نشود، عمر فرياد زد که اين مرد را رها کنيد همانا هذيان مي گويد! و کتاب خدا براي ما کافي است .اما هنگام وصیت ابوبکر به خلافت عمر در حالي که ابوبکر ابوبكر هنگام نوشتن وصيّت در اثر شدت بيمارى بيهوش گرديد و پس از آنكه بههوش آمد دنباله وصيت را نوشت ، كسى به وى نگفت درد بر او غلبه كرده و يا هذيان مىگويد، و سخنش نافذ وصحيح است و هذيان نمی گويد؟ توضیحات:
4. چه شد که پيامبر – نعوذبالله - به فکرش نرسيد و نتوانست براي خود جانشين مشخص کند اما ابوبکر به عقلش رسید و این کار را کرد ؟ 5. اگر ابوبکر گفته است: « اگر خداوند روز قيامت از من از جانشين بپرسد؛خواهم گفت بهترين اهل آنها را بر آنها والي قرار دادم » مي پرسيم پيامبر – بر فرض مذکور - پاسخ خدا را در مورد عدم انتخاب جانشين چه خواهد داد؟ 6. چرا علارغم اینکه متعالی و منزه بودن خدا از دیده شدن توسط مخلوقات، از اصول بدیهی توحید است و در قرآن به صراحت آمده است که دیدن خدا ممکن نیست، بخاری و مسلم و بسیاری از علمای بزرگ اهل سنت معتقد به دیده شدن خدا در روز قیامت هستند؟ توضیحات:
7. اگر عمر خلیفه اسلام است چرا حکم تیمم را نمی داند و آیه تیمم را که در قرآن آمده بلد نیست؟
توضیحات:
8. چرا هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم در بستر بيمارى فرمودند: «دوات وقلم بياوريد تا چيزى برايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد»، عمر گفت: «درد بر اوغلبه كرده وكتاب خدا ما را بس است» ؟ در حالیکه خدا در قزآن می فرماید : پیامبر از روى هواى نفس سخن نمىگويد و تمام سخنان نیست مگر وحی که به او وحی شده است. 9. آیا این که عمر گفت: كتاب خداوند براى ما كافى است «حسبنا كتاب اللّه»، مخالفت عملى او با سنّت رسول اكرم نيست؟ 10. آيا مخالفت عمر و همراهان وى با دستور رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم ، مخالفت با قرآن نيست كه مىگويد: از اوامر پيامبر اطاعت و از نواهى حضرت اجتناب نماييد: «ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» (الحشر: 7) 11. آيا مردمی در كنار بستر رسول اكرم سر و صدا كردند و اختلاف كردند، مخالفت با قرآن نكردند كه از هر گونه سرو صدا در كنار حضرت، نهى نموده و آن را باعث حبط و نابودى اعمال مىداند: «يا أيّها الذين آمنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النبى ولا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض أن تحبط أعمالكم وأنتم لا تشعرون» (حجرات: 2 ) 12. آيا اختلاف صحابه و تن ندادن به سخن رسول اكرم مخالفت با قرآن نيست كه دستور مىدهد در موارد اختلاف بر همگان واجب هست كه تسليم امر پيامبر باشند، و كسانى را كه نظر حضرت را نمىپذيرند، مؤمن نمىداند: «فلا وربّك لا يؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهم ثمّ لا يجدوا في أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ويسلموا تسليماً» (النساء : 65) 13. آيا ممانعت از نوشتن چیزی توسط پيامبر گرامى که تصميم داشت چيزى بنويسد كه مانع ضلالت و گمراهى امت باشد ، عامل ضلالت و گمراهى نشد؟ آيا سخن حضرت را تصديق نمىكنيد و يا ضلالتى صورت گرفته و منكر آن هستيد؟ و اگر قبول داريد، چه ضلالتى دامنگير جامعه اسلامى، جز انحراف از امر خلافت منصوص مىدانيد؟ 14. اینکه ابن عباس از اين قضيه بعنوان يك رزيه و فاجعه و مصیبت جانگداز نام مىبرد و گریه می کند، چه معنايى دارد و عامل آن کیست؟ الخلاف ج 8 ص 161 . 15. رسول اكرم با اينكه مفتخر به «إنّك لعلى خلق عظيم» مىباشد، آنچنان از اين برخورد مورد اذيت قرار گرفت و غضبناك شد که دستور داد همه از خانه او بيرون بروند. اين كار صحابه، با آيه شريفه «إنّ الذين يؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه في الدنيا والآخرة وأعدّ لهم عذاباً مهيناً» (الأحزاب : 57) چگونه قابل جمع است؟
16. از این دو جمله چه نتیجه ای می گیرید : 1- پيا مبر اكرم فرمودند: فاطمه پاره تن من است ، هر كس او را بيازارد مرا آزرده است وهر كه مرا بيازارد خدا را آزرده است. 2- بخاری می گوید : «فاطمه در حالت خشم وغضب ابي بكر را ترك گفته وبر او غضبناك ماند وبا او حرف نزد تا وفات نمود، آنگاه علي بر او نماز گزارد وشبانه دفنش نمود و ابوبكر را خبر نكرد كه بر جنازه حاضر شود ونماز گزارد». و ابن قتيبه دينوري می گوید: «فاطمه در بستر بيماري به ابوبكر و عمر گفت: همانا من خدا و ملائکه را شاهد می گیرم که شما مرا آزردید و من از شما راضی نیستم و هنگام دیدار پیامبر از شما شکایت خواهم کرد.» و ادامه می دهد : «فاطمه بر ابوبکر غضب کرد و (وهجرته الي ان ماتت»)
18. متقى هندى اين حديث را از عمر نقل مى كند كه گفت: «هيچ امتى پس از پيامبرش با هم اختلاف نكردند مگر اين كه گروه باطل آنها بر گروه حق پيروز شدند. 20. اگر بيعت با كسى بدون مشورت جايز است چرا عمر تهديد به قتل كرد و گفت: «اگر بعد از اين كسى چنين كارى كند بيعت كننده و بيعت شونده كشته خواهند شد» و اگر حرام است و موجب مهدور الدم شدن، چرا اين حكم را در جريان سقيفه جارى نكرد و جارى نمى دانيد؟ 21. اگر هدف و نظر پيامبر در مسأله خلافت، تعيين ابوبكر با عمر بود چرا آنان را در مرض رحلتش كه قبلاً پيش بينى نزديك شدن رحلتش را نيز فرموده بود، آنان را اعزام به جبهه تحت فرماندهى اسامه نمود و تأكيد فراوان هم بر حركت آن لشكر مى فرمود؟ 22. اگر ابوبكر دستور حضرت را عمل مى كردند و همراه لشكر اسامه از شهر بيرون مى رفتند مسلماً شخص ديگرى خليفه مى شد، بنابر اين اطاعت نكردن از فرمان پيامبر زمينه اجراى وعده الهى شد؟ 23. عقل مى گويد براى فرماندهى لشكر بايد تواناترين و مديرترين و شجاعترين انتخاب شود، چرا پيامبر آنها را فرمانده يك گروه اعزامى براى جهاد قرار نداد و اسامه را فرمانده و آنان را فرمانبر قرار داد و آنها را لايق در اين فرماندهى ندانست؟ چگونه كسى كه براى فرماندهى لشكر سزاوار نيست، براى جانشينى پيامبر كه مقامى است بسيار بالاتر، لايق باشد. 24. شما مى گوييد حضرت على خلفا را قبول داشت و حال آنكه عمر مى گويد: حضرت على ما را دروغگو و گنهكار و نيرنگ باز مى دانست؟ شما راست مى گوييد يا عمر؟ 25. خليفه دوم شش نفر را تعيين كرد و گفت اينها از ميان خود يك نفر را انتخاب كنند، يعنى هر يك از اينها لياقت رهبرى امت اسلامى و جانشينى پيامبر را دارند، بعداً گفت: اگر كسى از آنها مخالفت كرد، گردنش را بزنيد! چگونه كسى كه لياقت خلافت دارد جايز القتل مى شود؟ 26. آيا صحابى بودن امر اختيارى است يا نه؟ اگر اختيارى نيست چرا ارزش كار صحابه به خاطر يك امر غير اختيارى بيشتر بلكه چندين برابر ديگران باشد؟ آيا با حكيم بودن خداوند سازگار است؟
27. تنها ديدن و رؤيت پيامبر چه تأثيرى دارد كه هركس ايشان را ديده عادل و مانند ستاره وسيله هدايت شده است؟ 28. شما مى گوييد همه صحابه عادل بوده اند و بخارى مى گويد: وليد بن عقبه صحابى شراب خورد، آيا شما دروغ مى گوييد يا بخارى؟ و يا شراب خوردن و معصيت و نافرمانى خدا به عدالت ضررى نمى زند؟
29. شما مى گوييد خداوند گناهان صحابه را مثل فرار از جنگ احد بخشيده است. آيا اگر يك قاتل يا دروغگو و شرابخوار را خداوند بخشيد، معنايش اين است كه او گناه نكرده و هميشه عادل بوده است؟ اگر چنين نيست فرضاً خداوند گناهان برخى صحابه را بخشيده باشد چگونه اين بخشش سبب عدالت آنان و پذيرش همه نقلهاى آنان و حجيت نقل آنان مى شود؟ 30. شما مى گوييد همه صحابه (يعنى مسلمانانى كه پيامبر را ديده اند) راستگو بودند و تمام روايات آنها را از پيامبر بدون تحقيق مى پذيرند، در حالى كه قرآن مى گويد: بعضى از مسلمانها (از صحابه) به همسر پيامبر نسبت رابطه نامشروع دادند. آيا آن گروه از صحابه راستگو بودند؟ يا دروغگو بودند؟
31. قرآن مى گويد: «اگر فاسقى خبرى را براى شما آورد درباره اش تحقيق كنيد» )(يا ايها الذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنباء فتبينوا) حجرات / 6). مفسرين و محدثين شما مى نويسند اين آيه به مناسبت دروغى نازل شد كه وليد بن عقبه (صحابى) به پيامبر اكرم گفت. آيا دروغگو بودن وليد بن عقبه را مى پذيريد؟ يا مفسرين و محدثان خود را دروغگو مى دانيد؟ يا اينكه مى گوييد تمام صحابه راستگو بوده اند و نعوذ بالله قرآن كريم ... ؟
32. شما مى گوييد پيامبر فرمود: «أصحابى كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم» اصحاب من مانند ستارگان اند، از هركدام پيروى كنيد هدايت مى شويد. و در صحيح بخارى نوشته وليد بن عقبه صحابى بود و شراب خورد، عثمان دستور داد او را هشتاد تازيانه زدند.(صحيح بخارى، كتاب فضائل أصحاب النبي ، باب مناقب عثمان بن عفان 5 / 75، عثمان در اين زمينه مى گفت: (اما ما ذكرت من شأن الوليد فسنأخذ فيه بالحق ان شاء الله ثم دعا علياً فأمره ان يجلده فجلده ثمانين)) از شما مى پرسيم: آيا به نظر شما اگر كسى از او پيروى كند و شراب بخورد هدايت شده است. 33. با توجه به سوال 34 ، خالد بن وليد صحابى مالك بن نويره را كشت و همان شب با زنش زنا كرد. آيا اگر كسى به او اقتدا كند و با زن مردم زنا كند به نظر شما هدايت شده است؟ 34. با توجه به سوال 34 ، قرآن مجيد در سوره جمعه مىفرمايد: «جمعى از صحابه نماز جمعه را ترك كردند و سراغ تجارت و لهو و لعب رفتند و پيامبر را تنها گذاشتند. آيا اگر مسلمانان به آنها اقتداء كنند و به جاى نماز جمعه سراغ لهو و لعب (خوانندگى و نوازندگى) بروند، به راه هدايت رفته اند؟ 35. با توجه به سوال 34 ، قرآن مى گويد: «جمعى از صحابه از جنگ احد و حنين فرار كردند و هر چه پيامبر آنها را صدا زد توجه نكردند. آيا به نظر شما اگر كسى به آنها اقتدا كند و از جنگ و جهاد فرار كند هدايت يافته است؟ 36. با توجه به سوال 34 ، سعد بن عباده انصارى كه از صحابه بشمار مى آمد هرگز با ابوبكر بيعت نكرد، يعنى او را به خلافت قبول نداشت، چرا كسانى را كه خلافت ابوبكر را قبول ندارند و پيرو سعد بن عباده می باشند، هدايت يافته نمى دانيد؟ 38. با توجه به سوال 34 ، عمر به صحابى اهل بدر (حاطب بن ابى بلتعه) ناسزا گفت و او را منافق ناميد. بنابر اين سب و ناسزاگويى به صحابه، پيروى از عمر است كه او نيز صحابى بوده و پيروى از او موجب هدايت است! 39. عايشه يكى از صحابيه بود و به عثمان صحابى و خليفه سوم اهانت مى كرد و او را «نعثل» مى ناميد.(نعثل به كفتار گفته مى شود و نيز نام يك فرد يهودى بود) هدفش هركدام كه باشد يك ناسزا محسوب مىشود، پس پيروى از عايشه ام المؤمنين و اهانت به عثمان، راه هدايت است! 40. عايشه (صحابيه) پس از آنكه برادرش (محمد بن ابى بكر) به دستور معاويه كشته شد بعد از هر نماز معاويه را نفرين مى كرد، پس نفرين به معاويه، اقتداى به عايشه است و نيز موجب هدايت! 41. صحيح مسلم از قول عايشه نقل مى كند كه پيامبر اكرم دو تن از صحابه را نفرين كردند. آيا با وجود نفرين پيامبر براى صحابه، باز هم لعن هر يك از صحابه را كه نوعى نفرين است گناهى بزرگ و احيانا موجب كفر و مهدور الدم شدن مى دانيد؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19 توسط خادمین اهل بیت
|
خدا در صحاح اهل سنت4
سؤال ديگر ما اين است كه اگر ابن امّ مكتوم نمىآمد و يا اصولاً نابينايى در ميان مسلمانان وجود نداشت تكليف چه بود؟ لابدّ همه معذورين بايد قدردان ابن امّ مكتوم باشند! از اينها گذشته با روايت معارض آن ـ كه در پاورقى نقل شده ـ چه كنيم؟ ابن عبّاس نقل مىكند كه گفت: چون غزوه بدر پيش آمد عبد اللّه بن جحش و ابن امّ مكتوم گفتند: يا رسول اللّه! آيا ما چون نابينا هستيم اجازه داريم كه شركت نكنيم؟ آنگاه آيه مزبور ( به طور كامل) نازل شد. (نه آنكه ابتدا بدون استثناء معذورين و آنگاه با اضافه شدن آن ـ چنانچه از غير ابن عبّاس آمده است ـ ). در اينجا به نكتهاى ديگر ـ كه در حقيقت إشكال رجالى به صاحبان صحاح مىباشد ـ توجّه مىكنيم: يكى از راويان حديث از زيد بن ثابت، مروان حكم است. او كسى است كه تا آخر عمر دست از دشمنى اهل بيت پاك رسول خدا عليهمالسلام برنداشت. رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم او و حكم ـ پدرش ـ را تبعيد نمود و عثمان در زمان أبو بكر و عمر وساطت كرد كه آنها را به مدينه برگردانند و آن دو حاضر به اين كار نشدند و چون خود به قدرت رسيد آن دو را به مدينه آورد و اين يكى از مسائلى بود كه مردم را عليه او تحريك نمود. آرى، بخارى و مسلم چنين جرثومهاى را مورد وثوق قرا رداده و ا ز او حديث نقل مىكنند. ما به خواست خدا در بحث از أصحاب، او را بهتر معرّفي خواهيم كرد. طالبين مىتوانند براى شناخت او و پدرش حكم بن أبي العاص به جلد 8 الغدير از ص 242 إلى 267 مراجعه فرمايند. در اينجا بد نيست آيهاى را كه بخارى در ج 6 صحيح، ص 227 (پاورقى شماره 75) نقل كرده است بياوريم. او مىنويسد: «لا يستوى القاعدون من المؤمنين في سبيل اللّه غير اولى الضرر...» يعنى كلمه «في سبيل اللّه» را به آيه افزوده است. در توجيه آن گفتهاند كه اين كلمه جهت تفسير است نه آنكه جزء قرآن باشد. پاسخ آن روشن است: اگر كسى في سبيل اللّه در خانه نشسته باشد چرا مثل كسى كه في سبيل اللّه به ميدان جنگ رفته، نباشد؟ آن يك وظيفهاش نرفتن به جنگ و اين يك رفتن به جنگ بود و ممكن است كه مانند غزوه تبوك اجر مثل امير المؤمنين عليهالسلام كه به فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در مدينه ماند برتر از همه كسانى كه به جنگ رفتند باشد. بنابراين، تفسيرى كه بخارى نقل كرده كاملاً بى وجه است. ج ـ تأخير در نزول كلمه «من الفجر» قبل از بررسى روايت مربوط به عنوان فوق، به اين نكته توجّه مىكنيم كه هر فرماندهى فرمانش را بايد كاملاً روشن بيان كرده تا فرمانبر بتواند مطابق خواسته او آن را اجرا كند و اين امرى عقلائى است و لذا گفتهاند كه «تأخير بيان از وقت حاجت قبيح است» يعنى هنگامىكه فرمانبر نياز به بيان روشن فرمانده داشته باشد و او آن را به تأخير بيندازد عملى غير صحيح است. حال به روايت مربوطه نگاهى مىافكنيم: «سهل بن سعد مىگويد: وقتى اين آيه نازل شد: «وَكُلُوا وَاشْرَبُوا حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الاَْبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الاَْسْوَدِ»»(1) مردم به دو پايشان نخ سياه و سفيد مىبستند (و در روايتى ديگر نخ سفيد و سياهى برمىداشتند) و مشغول خوردن و آشاميدن مىشدند تا آنكه آن دو نخ از هم تميز داده مىشد (آن وقت دست از خوردن و آشاميدن (1) سوره بقره، آيه 187 ـ يعنى: هنگام سحر تا زمانى مجاز به خوردن و آشاميدن مىباشيد كه نخ سياه از نخ سفيد تميز داده شود. اوّلاً ـ چطور ممكن است امرى به اين مهمّى كه تقريبا همه مكلّفين به آن مبتلا بوده و از آن مطلّع شدند فقط سهل بن سعد آن را روايت كند و فقط مسلم آن را نقل كند و ديگران از صاحبان صحاح، از آن بىخبر باشند؟ (البته اين يك استبعاد است). ثانيا ـ چرا خداوندى كه از احوال مردم آگاه است، از اين امر غفلت داشته و آنگاه كه مردم احتياج به دانستن «من الفجر» داشتند تا تكليف واقعى خود را بدانند، آن را نازل نكرد و چون ديد كه آنان نخ به پاى خويش مىبندند آن كلمه را نازل فرمود؟ (ولابدّ خدائى كه به قول صاحبان صحاح، به كوچكترين مناسبتى مىخندد ـ چنانچه گذشت ـ اينجا نيز از كارهاى مردم حسابى خنديد و ـ العياذ بالله ـ شايد هم تأخير آن به خاطر همين بود!). ثالثا ـ آيا كلمه «من الفجر» كه در وسط آيه است و نه در آخر آن، بعد از نزول تمام آيه ضميمه شد، و در حقيقت كارهاى مردم باعث تكميل آيه شد، يا اينكه خداوند همين مقدار از آيه را فرستاد و منتظر ماند تا ببيند مردم چه مىكنند و چون نادانى آنها را ديد (كه البته در اين نادانى مقصّر هم نبودند ) آن كلمه را ضميمه كرد و سپس بقيّه آيه را نازل فرمود؟ جواب آن را از سهل مىخواهيم! ما نمىدانيم نقل اينگونه روايات، كه نشان از غفلت خدا دارد، چه فايده؟ چرا شعرى بگوئيم و در وزن و قافيه و معنايش بمانيم؟ آنگاه چوب تكفير را ـ كه اسلحه انسانهاى بىمنطق است ـ برداريم و بر سر كسانى كه پارهاى از روايات صحاح ـ و مخصوصا صحيحين ـ را صحيح نمىدانند، فرود آوريم، هر چند گفتارشان با دليل و منطق، و حتّى با استفاده از همين صحاح، باشد. حال به روايتى ديگر نظرى مىافكنيم تا معلوم شود كه رسول گرامىاسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم آيه را بيان كرده و منظور آن را روشن فرمودند: «عدىّ بن حاتم مىگويد: چون اين آيه نازل شد: «... تا آنكه نخ سفيد از نخ سياه از فجر» نازل شد گفتم: يا رسول اللّه! من زير بالشم دو نخ سفيد و سياه مىگذارم تا شب را از روز تشخيص دهم. حضرت فرمود: مراد از آيه، سياهى شب و سفيدى روز است.»(2) (1) صحيح مسلم، ج 2، ص 767، كتاب الصيام، باب 8، ح 34 و 35. «عن سهل بن سعد قال: لمّا نزلت هذه الآية: وكلوا واشربوا... قال: كان الرجل يأخذ خيطا ابيض وخيطا اسود فيأكل حتّى يستبينهما. حتّى انزل اللّه عزّ وجلّ: من الفجر، فبيّن ذلك». وفي رواية أخرى: «... فكان الرجل إذا أراد الصوم ربط احدهم في رجليه الخيط الاسود والخيط الابيض. فلا يزال يأكل ويشرب... فعلموا انّما يعنى بذلك الليل والنهار». (2) همان، ح 33. «... لمّا نزلت: حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الاَْبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الاَْسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ قال له عدىّ بن حاتم: يا رسول اللّه انّى اجعل تحت وسادتى عقالين: عقالاً ابيض وعقالاً اسود. اعرف اللّيل من النهار. فقال رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم : انّ وسادتك لعريض انّما هو سواد اللّيل وبياض النهار». د ـ تبديل 50 نماز به 5 نماز خداوند تبارك و تعالى در قرآن مجيد مىفرمايد: «... ما جعل عليكم في الدين من حرج...»(1). يعنى: (خداوند) شما را در دين به تنگى و سختى نينداخت. آرى، دستورات اسلام به گونهاى تدوين شده است كه همه كس مىتواند بدون آنكه به مشقّت بيفتد آن را انجام دهد، از جمله اين دستورات كه هر مكلّفى وظيفه دارد آن را هر روز انجام دهد، فريضه مهمّ نماز است. كيفيّت و كميّت آن به گونهاى است كه همه ـ حتّى بچههاى مميّز ـ مىتوانند آن را به آسانى انجام دهند. آنكه اهل علم و تحقيق و تحصيل معارف است، هم به درس و تحقيقش برسد و هم نماز بخواند و آنانكه داراى مشاغل آزاد يا دولتى مىباشند و يا در روستاها به كشاورزى يا دامدارى مشغولند و حتّى آنانكه در ميدان جنگ و در مقابل دشمن ايستادهاند مىتوانند آن را اقامه كنند. حال فرض كنيم كه بهجاى 5 نماز، 50 نماز واجب شده بود، آيا ديگر فرصتى براى ساير كارها باقى مىماند؟ آيا واجب شدن 50 نماز، يكى از مصاديق سختى و تنگى براى مكلّفين نبود؟ آيا مىتوان گفت خدائى كه دين آسان را براى انسانها مقرّر كرده است، از اين نكته غافل بود؟ آيا مىتوان پذيرفت كه پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآلهوسلم ـ كه رحمت او برگرفته از رحمت بىكران الهى مىباشد ـ مىدانست كه مؤمنين طاقت انجام 50 نماز (و حتى كمتر از آن ) را ندارند ولى خدا نمىدانست ؟ اگر بگوئيم نمىدانست كه كفر است و اگر بگوئيم مىدانست آيا مىتوان پذيرفت كه رسول او به امّت مهربانتر از خدا بود؟ كدام مسلمان مىپذيرد كه خدا مىخواست سخت بگيرد ولى پيامبر او آنقدر اصرار كرد تا او دست از آن برداشت؟! از اين مضحكتر اينكه اين اصرار و تقاضاى پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآلهوسلم به تقاضاى حضرت موسى عليهالسلام انجام شد. جريان، مطابق نقل صحاح اهل سنت، چنين است (نقل قسمتى كه به اين بحث مربوط است): «... پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم در شب معراج وقتى به آسمانها سير داده شد، دستور يافت كه امّت او بايد در هر شبانه روز 50 نماز بخوانند. چون ا زنزد خدا برگشت (!) در راه به حضرت موسى عليهالسلام برخورد (البتّه توجّه داشته باشيد كه حضرتش هنگام معراج، در سر راه خود با تنى چند از انبياء الهى برخورد داشت، حال چه شد كه هنگام برگشت فقط با حضرت موسى عليهالسلام برخورد مىكند، نمىدانيم!) موسى عليهالسلام پرسيد: چه آوردى؟ فرمود: دستور 50 نماز. گفت: من قوم خود را تجربه كردم و مىدانم امّت تو طاقت ندارند آن را به جا بياورند برگرد به سوى خدا و از او تخفيف بگير. (گوئيا قوم يهود نيز نمازشان مثل نماز مسلمانان بود!) حضرت برگشت و عرضه داشت كه خدايا! امّت من طاقت ندارند، تخفيف بده. (يعنى او از ابتدا نمىدانست كه امّتش طاقت ندارند و چون حضرت موسى عليهالسلام تذكّر داد آنگاه (1) سوره حج، آيه 78، و به همين مضمون: سوره مائده، آيه 6. 1. أوّل نكته، تعارض بين آنهاست. در بعض از روايات آمده است كه هر بار 10 نماز كم شد و در بعض ديگر 5 نماز و (1) الف ـ صحيح بخارى، ج 1، ص 8 ـ 97، ابتداى كتاب الصلاة، باب كيف فرضت الصلوات في الاسراء، وج 4، ص 5 ـ 133، كتاب بدء الخلق، باب ذكر الملائكة، و ص 6 ـ 164، باب ذكر إدريس عليهالسلام ، و ج 5، ص 69 ـ 66، باب المعراج (بعد از حديث الاسراء)، و ج 9، ص 4 ـ 182، كتاب التوحيد، باب قوله: «وَكَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلِيما». ب ـ صحيح مسلم، ج 1، ص 51 ـ 145، كتاب الايمان، باب 74، ح 259 و 263 و 264. ج ـ سنن ترمذي، ج 1، ص 417، ابواب الصلاة، باب 45، ح 213. عبارت ترمذي چنين است: «فرضت على النبى صلىاللهعليهوسلم ليلة اسرى به الصلوات خمسين ثمّ نقصت حتّى جعلت خمسا». او ديگر داستانسرائى شيخين (بخارى و مسلم) را متعرّض نمىشود. د ـ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 448، كتاب اقامة الصلاة والسنّة فيها، باب 194، ح 1399. او نيز فقط وساطت حضرت موسى عليهالسلام را ـ آنهم به طور خلاصه ـ نقل مىكند. ه ـ سنن أبي داود، ج 1، ص 64، كتاب الطهارة، باب الغسل من الجنابة، ح 247. او مىنويسد: «عن عبد اللّه بن عمر، قال: كانت الصلاة خمسين والغسل من الجنابة سبع مرار وغسل البول من الثوب سبع مرار، فلم يزل رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم يسأل حتّى جعلت الصلاة خمسا والغسل من الجنابة مرّة وغسل البول من الثوب مرّة». يعنى نماز 50 بود و غسل جنابت 7 بار و شستن لباس از بول نيز 7 بار بود و پيوسته رسول خدا صلىاللهعليهوآله از خدا درخواست كرد تا آنكه نماز 5 و غسل جنابت و شستن لباس از بول نيز يك بار شد. (منظور اين است كه جنب بايد در ابتدا 7 بار غسل مىكرد!) و ـ سنن نسائى، ج 1، ص 55 ـ 249، كتاب الصلاة، باب اوّل، ح 7 ـ 445. ما در اين پاورقى متن قسمتى از اين داستان طولانى را كه به بحث ما مربوط است، از صحيح مسلم، نقل مىكنيم كه نقل همه آن از حوصله اين نوشتار خارج است. طالبين مىتوانند به نشانههايى كه گفته شد رجوع فرمايند: «ففرض علىّ خمسين صلاة في كلّ يوم وليلة فنزلت إلى موسى عليهالسلام فقال: ما فرض ربّك على امّتك؟ قلت: خمسين صلاة. قال: ارجع إلى ربّك فاسأله التخفيف فانّ امّتك لا يطيقون ذلك فانّى قد بلوت بنى اسرائيل وخبرتهم. قال: فرجعت إلى ربّى فقلت: يا ربّ ! خفّف على امّتى. فحطّ عنّى خمسا. فرجعت إلى موسى فقلت: حطّ عنّى خمسا. قال: انّ امّتك لا يطيقون ذلك فارجع إلى ربّك فاسأله التخفيف. قال: فلم ازل ارجع بين ربّى تبارك و تعالى وبين موسى عليهالسلام حتّى قال: يا محمّد! انّهنّ خمس صلوات كلّ يوم وليلة...». (به جمله «فقال وهو مكانه» توجّه شود كه اگر ضمير «هو» به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم برگردد لازم است ضمير «مكانه» به خدا برگردد يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در مكان خدا قرار گرفت و اگر به خدا برگردد يعنى پيامبر به خدا ـ در حالى كه در مكانش بود ـ چنين گفت، كه البته با توجه به آنچه كه قبلاً گذشت لابد خداوند در منزلش بود!). در ا ين روايت هر بار 10 نماز تخفيف داده شد و در هر بار پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم با جبرئيل مشورت مىكرد و چون به 5 نماز رسيد و به اصرار حضرت موسى عليهالسلام مجدّدا پس از مشورت با جبرئيل بالا رفت، خداوند نپذيرفت و چون نزد حضرت موسى عليهالسلام رسيد مجدّدا آن بزرگوار از پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم خواست كه برگردد و تخفيف بگيرد و حضرتش فرمود كه به خدا قسم از پروردگارم خجالت مىكشم از بس كه نزد او رفته و برگشتم. حضرت موسى عليهالسلام گفت پس به زمين برگرد و پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم بيدار شد درحالى كه در مسجد الحرام بود. عبارت اخير بخارى چنين است: «... قال موسى قد واللّه راودت بنى اسرائيل على ادنى من ذلك فتركوه. ارجع إلى ربّك فليخفّف عنك ايضا. قال رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم : يا موسى قد واللّه استحييت من ربّى ممّا اختلفت إليه قال فاهبط باسم اللّه، قال واستيقظ وهو في مسجد الحرام». ما در اينجا عين عبارت بخارى را آورديم تا تعارض آن را با رواياتى كه مىگويد پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم پس از آن به سدرة المنتهى رفت، بر خوانندگان محترم آشكار شود. به عنوان نمونه دنباله حديث ج 1 بخارى را مىآوريم: «... فرجعت إلى موسى فقال ارجع إلى ربّك فقلت استحييت من ربّى ثمّ انطلق بى حتّى انتهى بى إلى سدرة المنتهى... ثمّ ادخلت الجنّة فإذا فيها حبائل اللؤلؤ وإذا ترابها مسك». يعنى پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود كه من خجالت مىكشم مىفرمايد سپس مرا به سدرة المنتهى بردند... سپس داخل بهشت شدم و... معلوم مىشود اصل برگشت نزد حضرت موسى عليهالسلام با توجّه به اين دسته روايات، زير سؤال است. جالب است كه اين طول و تفصيلها فقط در صحيحين، و به پيروى از آن دو در سنن نسائى، ديده مىشود. 2. نكته دوم تعارض اين روايات است با آنچه كه در ابتداى اين مبحث از قرآن مجيد نقل كرديم. زيرا خداوند مىفرمايد كه ما در دين سختى و تنگ گرفتن بر مسلمانان قرار نداديم ولى اين دسته روايات مىگويد كه خداوند مشقّت و سختى قرار داد ولى با وساطت حضرت موسى عليهالسلام و تقاضاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و رفت و آمدهاى مكرّر آن حضرت به 5 نماز كاهش يافت. (آنهم با تعارضى كه در متن همين روايات وجود دارد). 3. نكته سوم اينكه چه شد كه واقعهاى كه در مكّه اتفاق افتاد پس از سالها امثال انس بن مالك ـ كه در آن زمان كودك خردسالى بود كه در مدينه مىزيست ـ يا بعض از انصار آن را نقل كنند؟ آيا از مهاجرين كسى پيدا نشد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم آن واقعه را ـ با آن طول و تفصيل و با آن تعارضها ـ برايش نقل كند؟ 4. سؤال ديگرى كه شايد براى هر خوانندهاى مطرح شود اينكه: چه شد كه دل پيامبر يهود به حال مسلمانان سوخت! آيا هدف از نقل اين داستانِ تخيّلى ـ كه ما آن را از بافتههاى يهوديان مىدانيم كه بگويند اگر پيامبر ما نبود شما در سختى قرار مىگرفتيد ـ عظمت بخشيدن به حضرت موسى عليهالسلام ـ كه البته او پيامبر بزرگى است و نزد همه مسلمانان عظيم و عزيز است ـ و در نتيجه محبوب شدن يهوديان نزد مسلمانان و احيانا منّت گذاشتن بر آنان نبوده است؟ 5. اين داستان خرافي تنها به اين بسنده نكرده و خرافات ديگرى نيز در آن وجود دارد كه بىپايه بودن آن را بهتر ثابت مىكند مثلاً: «حضرت آدم در آسمان دنيا نشسته بود. چون به سمت راست خويش مىنگريست مىخنديد و هر گاه به سمت چپ نگاه مىكرد مىگريست. رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى جبرئيل! او چرا چنين مىكند؟ گفت: آنچه كه در سمت راست اوست فرزندان بهشتى او هستند و چپىها فرزندان جهنّمى او...».(1) با اين حساب حضرت آدم عليهالسلام تا قيامت در حال خنده و گريه است ! مگر اهل بهشت حزن و اندوهى دارند؟ (البته توجّه داشته باشيد كه مطابق روايتى كه نقل كرديم رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم پس از آنكه از 7 آسمان عبور كرد وارد بهشت شد. معلوم مىشود پيامبرانى كه در آسمانها بودند هنوز بهشت نرفته بودند! اين حديث هم نشان مىدهد كه حضرت آدم در بهشت نبود!). اصولاً اين كار چه معنى دارد؟ اگر ديدن فرزندان بهشتى عامل خنده و ديدن فرزندان جهنّمى عامل گريه است، اختصاص يافتن حضرت آدم عليهالسلام چرا؟ مگر او چه گناهى كرده كه بايد به خاطر گناهان فرزندانش گريه كند؟ مگر ساير مؤمنين بعد از حضرت آدم عليهالسلام فرزندان خوب يا بد ندارند؟ چرا آنان در حال گريه و خنده نيستند؟ چرا حضرت موسى و حضرت عيسى و ساير انبياء بنى اسرائيل عليهمالسلام با ديدن جنايات فرزندان خود نمىگريند؟ مگر بنى اسرائيل فرزندان حضرت إبراهيم و إسحاق و يعقوب عليهمالسلام نيستند، چرا آنها نمىگريند؟ چرا از حضرت نوح عليهالسلام ، كه به آدم ثانى ملقّب شده، خنده و گريه نقل نشده؟ آيا حضرت آدم عليهالسلام به نمايندگى از بقيه اين مسؤوليت خطير را پذيرفته است؟! قضاوت با شما.ديگر از خرافاتى كه در داستان معراج راه يافته است اين است كه: «پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در معراج به جائى رسيد كه صداى قلمها را مىشنيد»!(2) اين جاعل حديث (كه آن را از ابن عباس نقل كرده كه او در زمان معراج هنوز به دنيا نيامده بود)(3) تصوّر كرده(1) صحيح مسلم، همان، ح 263. «... فلمّا علونا السماء الدنيا فإذا رجل عن يمينه اسودة وعن يساره اسودة. قال: فإذا نظر قِبَل يمينه ضحك وإذا نظر قبل شماله بكى... قلت يا جبريل ! من هذا؟ قال: هذا آدم عليهالسلام وهذه الاسودة عن يمينه وعن شماله نسم بنيه. فاهل اليمين اهل الجنّة والاسودة الّتى عن شماله اهل النار. فإذا نظر قبل يمينه ضحك و إذا نظر إلى شماله بكى...». (2) الف ـ صحيح بخارى، ج 1، ص 98. (به پاروقى شماره 80 رجوع شود). ب ـ صحيح مسلم، همان. «ثمّ عرج بى حتّى ظهرت لمستوى اسمع فيه صريف الاقلام». (3) «... وقال ابن عبّاس: توفّى رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم وأنا ابن عشر سنين...». ابن عبّاس مىگويد: هنگام وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله من ده ساله بودم. (صحيح بخارى، ج 6، ص 238، باب تعليم الصّبيان القرآن، كه در خاتمه تفسير آمده است). براى روشنتر شدن مطلب، اگر برگرديم به چند قرن قبل و بخواهيم براى مردم آن زمان رايانه، تلويزيون و امثال آن را وصف كنيم طورى كه مردم آن را بفهمند و ما را متّهم به دروغ يا هذيان نكنند، چه بايد بگوئيم؟ (توجّه داشته باشيد كه بايد از همان الفاظى كه در بين مردم آن عصر رواج دارد استفاده كنيم). از جمله مطالبى كه هيچ مسلمانى نمىتواند آن را بپذيرد اين است: «پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم چون از كنار حضرت موسى عليهالسلام عبور كرد موسى گريست، گفته شد: چرا گريه مىكنى؟ گفت: اين پيامبر كه فرستادى امّتش از امّت من بيشتر داخل بهشت مىشوند».(1) حقّش بود به خاطر اين گريه مىكرد كه امّت او (و يا بهتر بگوئيم آنانكه خود را از امّت آن حضرت مىدانند) آن چنان فسادى و ظلمى در زمين ايجاد كردند كه ظلم همه ظالمين را از ياد برده و روى آنها را سفيد كردند، و چون آن حضرت به اعتبار آينده، امّت اسلام را بيشتر از امّت خود ديد ( كه در آن زمان ـ سال دهم بعثت ـ اسلام بسيار غريب بود.) با نگاهى به جنايات اسرائيل در اين زمان، بايد از خجالت نتواند به پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم نگاه كند.از اينها گذشته آيا اگر امّت پيامبرى كم باشد بايد وقتى به پيامبر ديگرى كه امّت او زيادتر است مىرسد بگريد؟ اين را جز به حسادت، به چه چيزى مىتوان نسبت داد؟ پناه مىبريم به خدا كه بخواهيم به ساحت قدس پيامبرى از پيامبران با اين نسبتها خدشهاى وارد كنيم. سؤال ديگرى كه قطعا به ذهن خوانندگان محترم آمده اين است كه امّت نوح يا لوط يا بعض ديگر از انبياء بسيار كم بودند، چرا آنها گريه نكردند؟ گفتهاند علّت گريه حضرت موسى عليهالسلام به خاطر كمى پاداش به علّت كمى پيرو بوده است! اينهم از توجيهاتى است كه به قول عربها: «يضحك به الثكلى». يعنى زن بچه مرده نيز بدان مىخندد! مگر مقدار ثواب به مقدار پيرو است؟ اگر اين طور باشد كه حضرت نوح و امثال او از انبيائى كه پيروان كمى داشتند بايد از غصّه دق كنند! (1) الف ـ صحيح بخارى، ج 4، ص 134، و ج 5، ص 68. (به پاورقى شماره 80 رجوع شود). ب ـ صحيح مسلم، همان، ح 264. ج ـ سنن نسائى، همان، (به پاورقى شماره 80 رجوع شود). «... فاتيت على موسى... فلّما جاوزته بكى. فنودى: ما يبكيك قال: ربّ ! هذا غلام بعثته بعدى. يدخل من امّته الجنّة اكثر ممّا يدخل من امّتى...». از تعارضاتى كه در لابلاى روايات مختلف ـ با توجّه به وحدت راوى ـ ديده مىشود صرفنظر مىكنيم. مثلاً در بعض روايات حضرت ابراهيم عليهالسلام در آسمان ششم و حضرت موسى عليهالسلام در آسمان هفتم مىباشد و در بعض ديگر جاى آن دو عوض مىشود! لابد آن دو پيوسته با طى الأرض ـ ببخشيد، طى الهواء! ـ جاى خود را عوض مىكنند! حال نوبت آن رسيده است كه به شبههاى پاسخ دهيم: مىگويند: در كتابهاى روايى شيعه نيز مسأله تبديل 50 نماز به 5 نماز وجود دارد. اگر إشكال است به هر دو (شيعه و سنى) وارد است و اگر نيست به هيچكدام وارد نيست. در پاسخ به اين شبهه لازم است روايات مورد نظر مورد بررسى قرار گيرد: از ميان كتب اربعه شيعه، «من لا يحضر» در ج 1، ص 198، آن را نقل كرده است كه آن هم به صورت «روايت شده است» كه معلوم است به هيچ وجه نمىتواند از نظر سند مورد قبول باشد. در مقابل آن مرحوم كلينى در ج 3 كافي (ج 1 فروع) ص 483 با سند صحيح نقل كرده است كه فرشتگان در آسمان سوم به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم گفتند كه ما روزى 5 بار ـ هنگام نمازهاى پنجگانه ـ شيعيان را بررسى مىكنيم... بعد از آن به آسمان چهارم رفت. «و انّا لنتصفح وجوه شيعته (اى شيعة على عليهالسلام ) في كل يوم وليلة خمسا ـ يعنون في كلّ وقت صلاة... ثمّ عرج بى حتّى انتهيت إلى السماء الرابعة...». در روايت بعد (ص 487) مىآورد كه وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم به معراج رفت 10 ركعت نماز آورد، دو ركعت دو ركعت و چون إمام حسن و إمام حسين عليهماالسلام به دنيا آمدند حضرتش 7 ركعت بدان افزود. «... لمّا عرج برسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم نزل بالصلاة عشر ركعات ركعتين ركعتين فلمّا ولد الحسن والحسين زاد رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم سبع ركعات...». اين دو روايت كه در معتبرترين كتابهاى روايى شيعه است با صراحت ابتداى واجب شدن نماز را همان 5 نماز مىداند و اثرى از آن طول و تفصيلها در آن ديده نمىشود. تنها روايتى كه با آن در تعارض است آن است كه در تفسير عليّ بن إبراهيم ديده مىشود كه در جلد 18 بحار الأنوار ص 330 آن را نقل كرده است. در بررسى آن به اين نكات توجّه شود: 1. در تعارض دو روايت كه يكى موافق روايات اهل سنّت و ديگرى مخالف آن باشد بايد به آنچه كه مخالف آن است عمل كرد. بنابراين، روايت كافي مقدّم بر روايت تفسير مذكور است. 2. همه اشكالاتى كه به روايات صحاح نموديم به اين روايت هم وارد است و تكرار آن را لازم نمىدانيم. 3. در اين روايت آمده كه حضرت موسى عليهالسلام به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم گفت: نه تو و نه امّت تو طاقت انجام 50 نماز و در آخر امر 5 نماز را نداريد كه بطلان آن بر كسى پوشيده نيست. زيرا مىبينيم امّت اسلام در شبانهروز 5 نماز مىخوانند و به خوبى از عهده آن برمىآيند و رسول گرامىاسلام و امير المؤمنين و ائمّه معصومين عليهمالسلام بيشتر از 50 نماز ـ كه حدّ اقل 100 ركعت مىشود ـ مىخواندند، و إمام سجاد عليهالسلام كه به زين العابدين شهرت داشته است نمازها و عبادتهايش زبانزد خاصّ و عام است تا چه رسد بخواهيم بپذيريم كه حضرت موسى عليهالسلام به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم گفته باشد كه تو طاقت حتّى 5 نماز را ندارى. 4. در اين روايت آمده است كه خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرموده است كه بر هر پيامبرى 50 نماز واجب كردم. آيا مىتوان پذيرفت كه خداوند فوق طاقت بشر دستورى را بر آنها واجب كرده باشد؟ 5. نكته مهمّى كه شايد تكرارى باشد ولى به خاطر اهمّيت موضوع مجددا يادآورى مىكنيم اينكه در اين روايت آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم نزد پروردگارش در سدرة المنتهى رفت و او را سجده كرد ! كه با اصول مذهب شيعه، دائر بر مكان نداشتن خدا، در تعارض آشكار است. بنابراين، بايد روايت مذكور در تفسير عليّ بن إبراهيم را با قاطعيت طرد كرد، زيرا هم با قرآن در تعارض است كه خداوند فرموده است «در دين براى شما سختى و ضيق قرار ندادم» و هم با روايت فروع كافي و هم با عقل سليم و هم با اصول مذهب شيعه. 14. پارتى بازى با خدا! «اهل كتاب (يهود و نصارى) به خداوند اعتراض مىكنند كه مسلمانان عملشان از ما كمتر و مزدشان از ما بيشتر است. خداوند مىفرمايد: آيا از شما چيزى كم گذاشتم؟ مىگويند: خير. مىفرمايد: اين، فضل من است و به هر كه خواهم مىدهم».(1) اين روايت كه فقط از ابن عمر نقل شده، و در روايتى مىگويد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم آن را در حالى كه بر منبر ايستاده بود، فرمود (حال چه شد كه ديگران از آن بىاطلاع بودند!) در روايتى مىگويد كه مثل شما و مثل يهود و نصارى مثل مردى است كه كارگرانى به كار گرفته و گفته است كه چه كسى تا نصف روز به قيراطى برايم كار مىكند؟ يهود آن را پذيرفتند. سپس گفت: چه كسى برايم از نصف روز تا عصر كار مىكند؟ نصارى پذيرفتند ( به مزد يك قيراط ) و شما از عصر تا مغرب كار مىكنيد به مزد دو قيراط (كار كمتر و مزد دو برابر). در روايتى ديگر آن دو (يهود و نصارى) هر يك تا ظهر و عصر كار كردند و عاجز شدند. نه اينكه مقدار كار معيّن، تا ظهر و عصر بوده باشد و اين تعارضى آشكار بين روايات است. از اين إشكال گذشته مخالفت اين روايت با واقع خارج است. ما خود شاهد اعمال مسلمانان و نيز اعمال اهل كتاب در طول تاريخ مىباشيم. كجاى اعمال آنها از ما بيشتر است؟ اگر گذشته را نديده باشيم (كه تاريخ به خوبى شاهد صدق گفتار ماست) زمان حاضر را ديديم كه يهوديان اسرائيل در سرزمينهاى غصبى با مردم بىدفاع فلسطين چه كردند. آنها را از سرزمين پدرانشان با كشتارى بيرحمانه به پشتيبانى مسيحيان آمريكا و اروپا بيرون كردند و هنوز هم روزى نيست كه جمعى از فلسطينيان بىدفاع را نكشند و غرب مسيحى جنايتكار از آنها حمايت نكند. آيا اين است اعمال زيادتر آنها؟ آيا دو جنگ بزرگ جهانى كه آتش بيار معركه همين اهل كتاب بودند از ياد رفته است؟ هيروشيما و ناكازاكى را چه كسى بمباران اتمى كرد؟ مسلمان يا مسيحى؟ از نظر اعمال عبادى، آنان هفتهاى يك بار به كليسا مىروند و مسلمانان در هر شبانه روز 5 بار نماز به جا آورده و نيز جمعه و فطر و قربان و حجّ و عمره و ساير اعمال عبادى دارند كه غير آنان ندارند. چرا روايت فوق را با قرآن مقايسه نمىكنيد كه فرمود:(1) صحيح بخارى، ج 6، ص 235، باب فضل القرآن على سائر الكلام (پس از خاتمه تفسير) و ج 9، ص 169 و 191، كتاب التوحيد، باب قول اللّه تعالى: انّما قولنا لشىء... و باب قول اللّه تعالى: قل فأتوا بالتوراة فاتلوها... . «فقال اهل الكتاب: هؤلاء اقلّ منّا عملاً واكثر اجرا قال اللّه: هل ظلمتكم من حقّكم شيئا؟ قالوا: لا. قال: فهو فضلى اوتيه من اشاء» «كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ »؛(1) اينان در اصل دين كه توحيد باشد دچار انحراف شدند.«وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتِ النَّصَـرَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ...»؛(2) آيه فوق به صراحت دلالت بر انحراف يهود و نصارى در مورد توحيد مىنمايد، بدين معنى كه يهود، «عزير» را پسر خدا مىداند و نصارى «مسيح» را. اينان كتاب آسمانى خود را تحريف كردند. پيامبران خدا را كشتند. از جهاد در راه خدا شانه خالى كردند. هنوز پايشان از آب خشك نشده بود كه از حضرت موسى عليهالسلام تقاضاى بت نمودند. حضرت عيسى عليهالسلام را ـ به قول خودشان ـ به دار زدند. گوسالهپرستى كردند. به حضرت مريم عليهاالسلام تهمت زدند و... .(3) ما نمىگوئيم كه اهل كتاب، همه اينگونه بودند يا هستند و نيز نمىگوئيم مسلمانان همه بر صراط مستقيمند. ولى بحث ما بر سر نوع است. گرچه مسيحيان در مجموع براى مسلمانان كم خطرترند ولى آنان نيز ـ چنانچه امروزه شاهديم ـ با يهود در ظلمشان همكارى مىكنند ولى به مسلمانان در عدلشان يارى نمىرسانند.از ين إشكال مهمّ بگذريم سؤال و ايراد ديگرى به اين روايت وارد است و آن اينكه مگر خدا با كسى يا گروهى يا ملّتى يا امّتى قوم و خويش است كه آنها را مشمول مزد اضافه نمايد؟ آيا معقول است كه بگوئيم خداوند تبارك و تعالى بين بندگانش فرق مىگذارد؟ هر كه عملش بهتر و پاكتر، مزد او بيشتر. يك انسان عاقل اگر چنين كند قطعا او را سرزنش مىكنند. اگر صاحب كارخانهاى پس ا ز آنكه مزد كارگران را پرداخت كرد، به عدّهاى از آنها بيشتر مزد بدهد، آيا عقلا نمىگويند پارتىبازى كرده است و او را سرزنش نمىكنند؟ آيا آنان كه از مزد اضافي محروم شدند روز بعد با سردى سركار حاضر نمىشوند؟ ـ ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ؟ ـ . 15 ـ نقصان در علم خدا «موسى و خضر عليهماالسلام در كشتى نشسته بودند. گنجشكى آمد و نوكش را به آب دريا زد. خضر به موسى گفت: علم من و علم تو چيزى از علم خدا كم نكرد مگر به اندازهاى كه اين گنجشك از آب دريا كم كرد».(4) (1) آل عمران/110. يعنى شما بهترين امّت در ميان امّتها هستيد (چه آنكه) شما امر به معروف و نهى از منكر مىنمائيد و به خداى يگانه ايمان مىآوريد. (2) سوره توبه، آيه 30. (3)به آيات 153 تا 161 از سوره نساء رجوع فرماييد تا به اندكى از بسيار اعمال خلاف يهود پى ببريد. (4) الف ـ صحيح بخارى، ج 1، ص 42، كتاب العلم، باب ما يستحبّ للعالم إذا سئل...، وج 4، ص 189، كتاب بدء الخلق، حديث الخضر مع موسى عليهماالسلام ، و ج 6، ص 112، تفسير سوره كهف. (در صفحه 114 و 116 مىنويسد كه خضر گفت: علم من و علم تو در نزد علم خدا نيست مگر همين مقدار كه اين گنجشك برداشته نسبت به دريا). ب ـ صحيح مسلم، ج 4، ص 1850، كتاب الفضائل، باب من فضائل الخضر عليهالسلام . در اينجا بد نيست دو نكته را تذكر دهيم: 1. در پاورقى صحيح مسلم نوشته است كه مراد از نقص، نسبت سنجى است. يعنى نسبت علم من و تو به علم خدا مثل نسبت آب دهان گنجشك است به دريا. پاسخ آن روشن است زيرا: اوّلاً ـ «نقص» را «نسبتسنجى» معنى كردن از عجايب معانى لغات است! ثانيا ـ در متن خواهد آمد كه اصل نسبتسنجى نيز كاملاً بىمورد است، زيرا علم خدا را نمىتوان تصوّر كرد چنانچه ذات باريتعالى را، و اين هر دو يكى است، و احاطه علمى ـ آنگونه كه در قرآن آمده ـ غير از خود علم است. 2. قبل از نقل فضائل خضر عليهالسلام از فضائل زكريّا عليهالسلام نوشته و در آن يك روايت از أبو هريره نقل كرده است كه: «كان زكريّا نجّارا» يعنى زكريّا نجّار بود! گوئيا آن بزرگوار فضيلت ديگرى جز نجّار بون نداشت! ج ـ سنن ترمذي، ج 5، ص 292، تفسير سوره كهف، ح 3149. (در اواخر حديثى طولانى). الف ـ صفاتى از خدا كه به ذات او برمىگردد ـ مانند علم و قدرت ـ همچون ذات او براى همه غير قابل درك است و ما نمىدانيم علم خدا چيست تا بتوانيم درباره كم شدن يا نشدن آن اظهار نظر كنيم. ب ـ اينكه مىگوئيم خداوند فلان مطلب را مىداند معناى آن احاطه علمى است چنانچه در قرآن به همين تعبير آمده است. ج ـ اصولاً علم يك انسان ربطى به علم ديگرى ندارد ـ خواه آن ديگر خدا باشد يا انسانى ديگر ـ مگر كسى كه چيزى از كسى آموخت سرسوزنى از علم او كاست؟! د ـ شايد راوى حديث تصوّر كرده است كه گنجشك از دريا چيزى كم نكرد، در حالى كه اگر سرسوزنى از اقيانوس كم كنيم در واقع از آن كاسته شد. با اين حساب علم انسانها تا روز قيامت و علم فرشتگان در مجموع، مقدارى از علم خدا كم كرده است!! اينجاست كه بايد گفت جاعلان اينگونه احاديث، درباره خدا ـ چه ذاتش و چه صفاتش ـ تصوّراتى داشتند كه هرگز هيچ عقلى ان را نمىپذيرد. آيا اينان به خود جرأت مىدهند كه اين مطالب را در مجامع علمى و در ميان قشر تحصيلكرده مطرح كنند؟ چگونه ممكن است دانشمندى بپذيرد كه خداى آفريننده مكان و زمان، خود در مكانى باشد! چگونه ممكن است قبول كنند كه فاصله خدا تا ما فلان مقدار راه باشد! بعد هم گفته شود كه باران از نزد او مىآيد! يا بپذيرند كه خدا مىخندد يا تعجّب مىكند يا داراى چشم و گوش و دست و پا است، يا به خواب پيامبرش مىآيد و دستش را بين دو شانهاش مىگذارد و... آيا اگر دشمنانمان بخواهند ما را سرزنش كنند كافي نيست كه اينگونه روايات را به رخ ما بكشند؟ آيا اهل سنّت به آنان مىتوانند بگويند كه چون اين مطالب در صحيحترين كتابهاى روايى ما نقل شده پس صحيح است و ما بايد امروزه شاهديم ـ با يهود در ظلمشان همكارى مىكنند ولى به مسلمانان در عدلشان يارى نمىرسانند. از اين إشكال مهمّ بگذريم سؤال و ايراد ديگرى به اين روايت وارد است و آن اينكه مگر خدا با كسى يا گروهى يا ملّتى قوم و خويش است كه آنها را مشمول مزد اضافه نمايد؟ آيا معقول است كه بگوييم خداوند تبارك و تعالى بين بندگانش فرق مىگذارد؟ هر كه عملش بهتر و پاكتر، مزد او بيشتر. يك انسان عاقل اگر چنين كند قطعا او را سرزنش مىكنند. اگر صاحب كارخانهاى پس از آنكه مزد كارگران را پرداخت كرد، به عدّهاى از آنها بيشتر مزد بدهد. آيا عقلاً 15. نقصان در علم خدا «موسى و خضر عليهماالسلام در كشتى نشسته بودند. گنجشكى آمد و نورجال الكشّي: را به آب دريا زد. خصر به موسى گفت: علم من و علم تو چيزى از علم خدا كم نكرد مگر به اندازهاى كه اين گنجشك از آب دريا كم كرد».(1) در بررسى اين روايت نكات زير قابل توجّه است:الف ـ صفاتى كه خدا به ذات او برمىگردد ـ مانند علم و قدرت ـ همچون ذات او براى همه غير قابل درك است و ما نمىدانيم علم خدا چيست تا بتوانيم درباره كم شدن يا نشدن آن اظهار نظر كنيم. ب ـ اينكه مىگوييم خداوند فلان مطلب را مىداند معناى آن احاطه علمى است چناچه در قرآن به همين تعبير آمده است. ج ـ اصولاً علم يك انسان ربطى به علم ديگرى ندارد ـ خواه آن ديگر خدا باشد يا انسانى ديگر ـ مگر كسى كه چيزى از كسى آموخت سر سوزنى از علم او كاست؟! د ـ شايد راوى حديث تصوّر كرده است كه گنجشك از دريا چيزى كم نكرد، در حال يكه اگر سر سوزنى از اقيانوس كم كنيم در واقع از آن كاسته شد. با اين حساب علم انسانها تا روز قيامت و علم فرشتگان در مجموع، مقدارى از علم خدا كم كرده است!! آنها را بپذيريم و حقّ نداريم كه عقل را در اين مسائل حاكم كنيم؟ مگر شناخت خدا از راه عقل نيست؟ چرا بايد عقل را كنار زد؟ ما به خواست خدا در نوشتارهاى ديگرما درباره پيامبر و اهل بيت پاكش عليهمالسلام و نيز خلفا و أصحاب، روايات ديگرى را از همى صحاح مورد بررسى قرار مىدهيم تا بر همگان معلوم شود كه چنين نيست كه روايات صحاح همه صحيح باشد ـ حتّى صحيحين ـ (اگر نگوئيم كه اعتبار اين دو كمتر است!). از خداى بزرگ مىخواهيم كه براى هر چه بهتر فهميدن حقايق و آشنايى بيشتر با معارف، ما را با آنچه كه اهل بيت پاك رسول خدا عليهمالسلام برايمان به ارمغان آوردهاند آشنا فرمايد. آمين. قم المشرفة حرم اهل البيت وعشّ آل محمّد عليهمالسلام حوزه علميه ـ حسين طيّبيان بيست و پنجم مهرماه 1386 مطابق پنجم شوّال المكرّم 1428
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 3 توسط خادمین اهل بیت
|
خدا در صحاح اهل سنت3
خانهاش» (يعنى در خانه خدا) مىباشد، حذف كرده است. گوئيا او متوجّه شد كه اين كلمه بسيار بىمعنى مىباشد و اين مىرساند كه او از استادش زرنگتر بوده است! البته چون اعتبار بخارى در نزد اهل سنّت از مسلم بيشتر است، بايد گفت مسلم اشتباه كرده و خدا در منزلش بود! پناه مىبريم به خدا از اينگونه نسبتها و از گفتن و نوشتن اين گونه روايتها! «اللّهمّ غفرا». باز هم بگوئيم: «سبحان اللّه عمّا يصفون».
6. خدا هر شب پايين مىآيد «پرودگار ما هر شب، يك سوم به آخر شب مانده، به آسمان دنيا مىآيد و مىگويد: كيست مرا بخواند تا او را اجابت كنم؟ كيست كه از من بخواهد تا به او عطا كنم؟ كيست كه از من آمرزش بطلبد تا او را بيامرزم؟».(1) اين هم از رواياتى است كه راوى منحصر به فرد آن أبو هريره است و بسيارى از روايات صفات از اوست. أبو داود كه آن را در باب ردّ بر جهميّة آورده مىخواهد بگويد كه اينهم از احاديث صفات است و اگر كسى بخواهد آن را توجيه كند او آن را قبول ندارد!البته خدائى كه ديده شود و منزلى داشته باشد و داراى دست و پا و كمر و... باشد، چرا به پايين نيايد؟ و چرا لازم باشد كه آن را توجيه كنيم. اينان مىگويند خدا جايش در آسمان است (چنانچه خواهد آمد) و لابد بعد از اينكه صبح شد به آسمان مراجعت مىكند و تمام روز را در منزلش استراحت مىكند! (نعوذ باللّه ونستغفر اللّه). أبو هريره نمىدانست كه زمين كروى است و هميشه قسمتى از زمين ثلث آخر شب است و إلاّ دروغ ديگرى مىبافت! و با توجّه به اين موضوع، آيا اهل سنّت و مخصوصا علماى آنها از خود نمىپرسند كه اگر هميشه خدا در زمين است پس كى به آسمان مىرود؟ آيا با اين پيشرفت علوم، باز هم مىگويند كه صحيحين (صحيح بخارى و صحيح مسلم) «اصحّ الكتب بعد القرآن» است؟ (يعنى اين دو كتاب صحيحترين كتابها بعد از قرآن است). جالب است آنقدر كه در اين دو كتاب مطالبى از اين قبيل آمده در هيچ كتابى نيامده است تا جائى كه ـ به تعبير علاّمه امينى رحمهالله ـ مىتوان گفت: اين دو كتاب پر است از «سفاسف».(2) چرا اينگونه روايات از اهل بيت پاك رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل نشده است؟ آنان كه حضرتش دستور به پيروى از آنها(1) الف ـ صحيح بخارى، ج 2، ص 66، باب التهجّد في اللّيل، باب الدعاء والصلاة من آخر الليل، وج 8، ص 88، كتاب الدعوات، باب الدعاء نصف الليل، وج 9، ص 175، كتاب التوحيد، باب قول اللّه تعالى: يريدون ان يبدّلوا كلام اللّه... . ب ـ صحيح مسلم، ج 1، ص 521، كتاب صلاة المسافرين و قصرها، باب 24، ح 168. ج ـ سنن ترمذي، ج 5، ص 492، كتاب الدعوات، باب 79، ح 3498. د ـ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 435، كتاب اقامة الصلاة والسنّة فيها، باب 182، ح 1366. ه ـ سنن أبي داود، ج 4، ص 234، كتاب السنّة، باب في الرد على الجهميّة، ح 4733. «ينزل ربّنا تبارك وتعالى كلّ ليلة إلى السماء الدنيا حين يبقى ثلث الليل الآخر يقول: من يدعونى فاستجيب له، من يسألنى فاعطيه، من يستغفرنى فاغفر له». (2) «سفاسف» جمع سفساف است كه به معناى هر چيز پست و بىارزش است ابن ماجه از امير المؤمنين عليهالسلام و عايشه دو روايت نقل مىكند كه خدا در شب نيمه شعبان از غروب خورشيد تا طلوع فجر (اذان صبح) به آسمان دنيا مىآيد كه سند روايت اوّل به خاطر محمّد بن أبي سبرة مورد قبول رجاليون نيست ولى اصل مطلب را إشكال نكردند، چنانچه روايت منقول از عايشه را قبول دارند!(2) يعنى اگر روايتى از نظر آنها با سند صحيح نقل شده باشد به دلالت آن كارى ندارند. حال مىخواهيم بدانيم كه خدا در كجاست! 7. خدا در آسمان است «پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از كنيزى مىپرسد: خدا كجا است؟ پاسخ مىدهد: در آسمان است. مىپرسد: من كيم؟ پاسخ مىدهد: تو رسول خدائى. مىفرمايد: او مؤمنه است».(3) سيوطى و سندى كه بر سنن نسائى حاشيه زدهاند هر كدام حديث فوق را به نحوى توجيه مىكنند. اوّلى مىگويد: «قال النَّوَوى: هذا من احاديث الصفات وفيها مذهبان احدهما الايمان من غير خوض في معناه مع اعتقاد انّ اللّه تعالى ليس كمثله شىء وتنزيهه عن سمات المخلوقين. والثانى تأويله بما يليق به...».و دومى مىگويد: «اين اللّه: قيل معناه في اىّ جهة يتوجّه المتوجّهون إلى اللّه تعالى وقولها في السماء اى في جهة السماء...» (1) سنن ترمذي، ج 5، ص 621 و 622، كتاب المناقب، باب 32، ح 3786 و 3788. (2) ج 1 سنن، ص 444، كتاب اقامة الصلاة والسنة فيها، باب 191، ح 1388 و 1389. متن روايت دوم كه از عايشه است (صدر آن مربوط به حسادت او و عدم اعتماد به رسول خدا صلىاللهعليهوآله است كه به خواست خدا تفصيل آن را در بررسى «عايشه در صحاح» خواهيم آورد): «انّ اللّه تعالى ينزل ليلة النصف من شعبان إلى السماء الدنيا فيغفر لاكثر من عدد شعر غنم كلب». (3) الف ـ صحيح مسلم، ج 1، ص 382، كتاب المساجد و مواضع الصلاة، باب 7، ح 33. ب ـ سنن أبي داود، ج 1، ص 244، كتاب الصلاة، باب تشميت العاطس في الصلاة، ح 930 و ج 3، ص 230، كتاب الايمان و النذور، باب في الرقبة المؤمنة، ح 3282. ج ـ سنن نسائى، ج 3، ص 19، كتاب السهو، باب 20، ح 1214. اين روايت در صحيح مسلم و اولين حديث سنن أبي داود و سنن نسائى اندكى طولانى است و ما قسمتى را كه به بحث ما مربوط است عينا نقل مىكنيم. أبي داود در حديث دوم همان قسمت مربوطه را آورده و صدر حديث را حذف نموده است. «... فقال لها: اين اللّه ؟ قالت: في السماء. قال: من أنا؟ قالت: أنت رسول اللّه. قال: اعتقها فانّها مؤمنة». نَوَوى مىگويد: اين از احاديث صفات است و در آن دو نظر است: يكى آنكه بدان ايمان مىآوريم و درباره معناى آن فكر نمىكنيم و در عين حال عقيده داريم كه خدا مثل و مانند ندارد و او را از جهتْ داشتن منزّه مىنماييم. دوم آنكه آن را به صورتى كه لايق آن است تأويل مىكنيم. سندى مىگويد: (اينكه پيامبر از آن كنيز پرسيد) خدا كجاست يعنى مردم كه به خدا توجّه مىكنند به كدام طرف رو مىآورند، و او كه جواب داد: در آسمان. يعنى به طرف آسمان توجّه مىكنند. لابد خوانندگان محترم توجّه فرمودند كه دانشمندانى كه حديث فوق را شرح كردهاند داراى عقايد متعدّدند. كنيزى از كنيزان پاسخ مىدهد كه خدا در آسمان است و دانشمندان بزرگى در معناى آن مىمانند! آيا آن كنيز از علومى كه بعدها پيدا شد با خبر بود و پايه علمى او به حدّى بود كه بتوان كلام او را به صورتهاى گوناگون توجيه كرد؟ يقينا او تصوّر كرده است كه خدا در آسمان است و اين توجيهات به فكر او هم نمىرسيد و اگر او اينها را مىدانست مىگفت: خدا همه جا هست. از اينها گذشته مگر در روايات قبل نخوانديم كه خدا در خانهاش است و هر شب پايين مىآيد ! آيا باز هم مىتوان آن را توجيه كرد؟ ما از مجموع روايات صحاح مىفهميم خدائى كه اينان به تصوير كشيدهاند جسم بوده و صورتش مثل انسان است. داراى دست و پا و چشم و گوش است. خانهاى دارد و سحرگاهان به پايين مىآيد و... . (سبحان اللّه عمّا يصفون). 8. خدا قبل از آفرينش كجا بود؟ از نظر كسى كه با روايات اهل بيت عليهمالسلام و راهنماييهاى آن بزرگواران آشنا باشد اين سؤال براى او بسيار عجيب است. او مىداند كه خدا خود آفريننده مكان است. يعنى او بود و مكانى نبود. مگر او ـ جلّ جلاله ـ نياز به مكان دارد كه بپرسيم خدا كجا بود و يا كجا هست؟ اگر خدا در مكانى باشد پس نياز به مكان دارد، آنگاه چگونه مىتوانيم بگوييم كه او «بىنياز» است. آيا نياز به مكان، معناى آن احتياج داشتن خدا نيست؟ مگر خدا ازلى نيست؟ اگر او در مكانى باشد بايد آن مكان نيز ازلى بوده باشد و اگر آن مكان محدود باشد بايد خدا نيز محدود باشد و اگر نامحدود باشد بايد ما هم آن را ببينيم و آسمانها و زمين و همه آنچه كه آفريده شده بايد در آن مكان نامحدود باشد. اينها و ساير اشكالات، هر مسلمان را وا مىدارد كه ساحت قدس الهى را از آنچه بعض از جاهلان او را بدان وصف مىكنند منزّه بداند و بگويد: «سبحان اللّه عمّا يصفون». قبل از آنكه روايت صحاح را در پاسخ به اين پرسش كه «خدا قبل از آفرينش كجا بود؟» بدانيم، به روايتى از اصول كافي توجّه مىكنيم: «مردى از ماوراء النهر خدمت إمام رضا عليهالسلام رسيد و گفت: از تو مسألهاى مىپرسم، اگر پاسخى كه مىدانم بدهى امامت تو را قبول مىكنم. امام عليهالسلام فرمود: آنچه مىخواهى بپرس. گفت: به من خبر بده كه پرورگارت از كى بوده و چگونه بوده و تكيهاش بر چه چيزى بود؟ حضرت فرمود: خداى تبارك و تعالى مكان را آفريد در حالى كه مكانى نبود و چگونگى را آفريد و چگونگى نبود و تكيهاش بر قدرتش بود. مرد برخاست و سر آن حضرت را بوسيد و بعد از اداى شهادتين و اقرار به وصايت امير المؤمنين عليهالسلام گفت: و (شهادت مىدهم كه) شما امامان راستگو بوده و تو نيز جانشين «... پروردگارمان قبل از آنكه مخلوقاتش را بيافريند كجا بود؟ (رسول خدا صلىاللهعليهوآله ) فرمود: در «عماء» بود زير و بالايش هوا بود و مخلوقى نبود. عرش او بر آب بود».(2) با مثالى ارزش حديث فوق را براى خوانندگان محترم روشن مىكنيم:اگر كسى بپرسد كه «زيد» قبل از تولّد كجا بود و پاسخ بشنود كه: در كوچه با بچهها بازى مىكرد، شما درباره عقل و فهم پاسخ دهنده چگونه قضاوت مىكنيد؟ آيا او را عاقل مىدانيد؟ أبو رزين (راوى حديث) ـ به قول خودش ـ از رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن عقل كلّ، مىپرسد: خدا قبل از آفرينش كجا بود؟ آيا پاسخ صحيح اين نيست كه بگويد: سؤال از جا و مكان ـ آنهم قبل از آفرينش آن ـ درباره خدا بىمعناست، زيرا خدا خود آفريننده مكان است. او بود و مكانى نبود؟ حال ببينيم كه در پاسخ فوق (كه ما آن را قطعا از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم نمىدانيم) چه اشكالاتى مىباشد: اوّلاً ـ سؤال از اين است كه آنگاه كه چيزى خلق نشده بود خدا كجا بود، جواب اين است كه در «عماء» بود. در پاورقى ابن ماجه «عماء» را «ابر» و در «المنجد» آن را ابر پرباران يا ابر مرتفع معنى كردهاند. پس «عماء» (ابر يا ابر مرتفع) بود. اين يك مخلوق! ثانيا ـ در زيرش هوا و در بالايش هوا بود. پس «هوا» هم بود. اين، دو مخلوق. (ابر و هوا). ثالثا ـ عرش او بر آب بود. پس هم عرش بود و هم آب. اين چهار مخلوق. (ابر، هوا، عرش و آب). آيا اين چهار موجود كه در حديث آمده را خدا نيافريد؟ مگر راوى نپرسيد خدا قبل از آفرينش كجا بود؟ وقتى هم ابر بود و هم هوا و هم عرش و هم آب، چگونه مىتوان گفت كه پاسخ، مربوط به قبل از آفرينش است؟! رابعا ـ در زير و بالاى آن هوا بود. پس خدا چيزى است كه داراى زير و بالاست. معناى آن محدود بودن خداست. سؤال اين است كه آيا خدا داراى زير و بالاست؟ البته خدائى كه ديده شود و خانهاى داشته باشد بايد هم جسم باشد و هم محدود. تا اينجا اشكالات وارده بر سنن ابن ماجه. امّا ببينيم كه پاورقىنويس آن چه مىگويد: «محمد فؤاد عبد الباقى» مىنويسد كه «ما» در جمله «ما تحته هواء وما فوقه هواء» نافيه است كه معناى آن چنين مىشود: «نه در زيرش هوا بود و نه در بالايش». (1) ج 1، باب 29، (باب الكون والمكان)، ح 2. «... أخبرنى عن ربّك متى كان؟ و كيف كان؟ وعلى أىّ شىء كان اعتماده؟ فقال أبو الحسن (الرضا) عليهالسلام : انّ اللّه تبارك وتعالى أين الاين بلا اين وكيّف الكيف بلا كيف وكان اعتماده على قدرته. فقام إليه الرجل فقبّل رأسه وقال:....». (2) الف ـ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 64، مقدّمه، باب 13، ح 182. ب ـ سنن ترمذي، ج 5، ص 269، تفسير سوره هود، ح 3109. ج ـ مسند أحمد، ج 5، ص 468 و 471، ح 16188 و 16200. (حديث أبي رزين العقيلى). متن زير از سنن ابن ماجه است: «أبو رزين: قلت يا رسول اللّه ! أين كان ربّنا قبل أن يخلق خلقه؟ قال: كان في عماء، ما تحته هواء وما فوقه هواء، وما ثمّ خلق. عرشه على الماء». اين معنى علاوه بر آنكه خلاف ظاهر است، مشكل اصلى را حلّ نمىكند. «هوا» از ميان چهار مخلوق كنار مىرود ولى: اوّلاً ـ عماء و عرش و آب كما كان سر جاى خود بوده و مىگويند كه مگر ما مخلوق نيستيم؟! ثانيا ـ إشكال زير و بالاى خدا را چگونه برطرف مىكنيد؟ خدا زيرى دارد و بالايى كه در آنجا هوا نيست! ترمذي و أحمد آخر روايت را اينگونه نوشتهاند: «وخلق عرشه على الماء». اينان با اين عبارت خواستهاند بگويند كه خدا در عماء بود و زير و بالايش هوا بود و بعدا عرشش را بر آب آفريد. پس، آب هم (غير از عماء و هوا) بود، كه عرش را روى آن آفريد. در هر حال، مشكل زير و بالا و عماء و غير آن محفوظ است. از خوانندگان محترم تقاضا داريم اين روايت را با روايت اصول كافي ـ كه قبل از آن نوشتيم ـ مقايسه كنند و خود قضاوت كنند كه نتيجه كنار زدن اهل بيت عليهمالسلام چيست؟ آيا نه همان فرمايش و سفارش رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم است كه فرمود: «اگر به اين دو ـ قرآن و اهل بيتم ـ چنگ بزنيد هرگز گمراه نمىشويد»؟ آيا نه اين است كه چون اهل بيت عليهمالسلام ـ كه مفسّر واقعى قرآنند ـ كنار گذاشته شدند، در اوّلين اصل از اصول دين، يعنى شناخت خدا، دچار آنچنان گمراهى شدند كه او ـ جلّ جلاله ـ شبيه انسان شده است؟ 9. خدا در چه فاصلهاى از ماست؟ شايد براى خوانندگان محترم اين سؤال مطرح شود كه مگر خدا با ما فاصله دارد؟! ولى تعجّب نكنيد ـ به زودى روايات صحاح را مىخوانيم ولى قبل از آن به آيهاى از قرآن و فرازى از دعاى إمام سجّاد عليهالسلام ذهن خود را از آلودگى بعدى پاك كنيم: خداوند در سوره قآ، آيه 16 مىفرمايد: «وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ». يعنى ما از رگ گردن به انسان نزديكتريم. اين آيه به خوبى مىرساند كه خدا به ما نزديك است و اين نزديكى، نه نزديك بودن دو جسم است ـ تعالى اللّه عن ذلك ـ خدا جسم نيست تا نزديك بودن او را متوجّه شويم بلكه او در همه جا هست و در عين حال، ذات مقدّسش در تصوّر هيچ متصوّرى قابل درك نيست. إمام سجّاد عليهالسلام ـ كه دعاهاى آن حضرت تماما درس است ـ به درگاه احديّت چنين عرضه مىدارد: «يا من علا فلا شىء فوقه ودنا فلا شىء دونه».(1) يعنى اى خدايى كه بالاست، (آن گونه بالايى كه ) هيچ چيز از او بالاتر نيست و پايين است و هيچ چيز از او پايينتر نيست. آرى، خدا، هم در بالاست و هم در پايين و هيچ مكانى از او خالى نيست و او در هيچ مكانى نيست.حال ببينيم در صحاح اهل سنّت در اين زمينه چه رواياتى وجود دارد: ـ «راوى مىگويد: ما در بطحاء بوديم. در ميان ما رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود. ابرى از آنجا گذشت. به آن نگريست و فرمود: اين را چه مىناميد؟ گفتند: سحاب. فرمود: والمُزْن. گفتند: والمزن. فرمود: والعنان. گفتند: والعنان. فرمود: بين شما و آسمان چه مقدار فاصله است؟ گفتند: نمىدانيم. فرمود: بين شما و آسمان 71 يا 72 يا 73 سال فاصله است و آسمان (1) مفاتيح الجنان، فرازى از دعاى سحر (بعد از دعاى أبو حمزه). در اين زمينه به خطبه اوّل نهج البلاغه رجوع فرماييد. اوّلاً ـ عدد مذكور در آن را نمىتوان حمل بر كثرت كرد و آنچه در زبان عرب حمل بر آن مىشود عدد 70 است چنانچه در قرآن آمده است: «اگر تو براى آنها (منافقين) 70 بار هم استغفار كنى خدا آنان را نمىبخشد». [سوره توبه، آيه 80] و معلوم است كه اين عدد دلالت بر كثرت مىكند يعنى هر چه هم كه براى منافقين طلب آمرزش نمائى بىفايده است و خدا آنان را نمىآمرزد. امّا تعيين آن به اينكه 71 يا 72 يا 73، نمىتواند آن معنى را بدهد، بلكه حدّ اكثر توجيهى كه از ترديد در روايت مىتوانيم بنماييم اين است كه بگوييم بستگى به سرعت آن وسيله دارد كه اگر سرعت آن زياد بود در 71 سال و اگر كم بود در 73 سال اين مسير را مىپيمايد. ثانيا ـ با يك حساب سرانگشتى مىتوان به دست آورد كه اگر مركبى با سرعت 100 كيلومتر در ساعت حركت كند (توجّه داشته باشيد كه اين عددها براى مركب آن زمان بوده است كه ما فرض كرديم بتواند چنين سرعتى داشته باشد.) در مدت 73 سال نمىتواند نصف فاصله زمين تا خورشيد را بپيمايد (كارى نداريم كه در آن زمان چنين مركبى وجود نداشت!) در حالى كه فاصله خورشيد تا زمين تقريبا يكصد و پنجاه ميليون كيلومتر است و نور كه در يك ثانيه 000/300 كيلومتر مىرود، اين فاصله را در مدّت تقريبا 8 دقيقه و 20 ثانيه طى مىكند. آيا معقول است كه بگوييم فاصله ما تا آسمان أوّل 71 يا 72 يا 73 سال است؟! در حالى كه در زير همين آسمان ستارگانى وجود دارد كه ميلياردها سال زمان لازم است تا نورش به ما برسد. ثالثا ـ اين روايت نيز به روشنى به ما مىگويد كه خدا داراى مكان است و محلّ زندگى او هم فوق آسمانهاى هفتگانه مىباشد! آيا شارحان اينگونه احاديث، باز هم مىخواهند بگويند كه خدا در ثلث آخر شب به زمين مىآيد يا گفتار آن كنيز را كه گفت خدا در آسمان است و امثال اين مطالب، منظور چيز ديگرى است و معنايى كه لايق خودش مىباشد (1) گفتهاند منظور 8 فرشته است كه به صورت بز كوهى مىباشند، ولى ما نفهميديم اوّلاً ـ اين معنى از كجا فهميده مىشود؟ و ثانيا ـ چرا به صورت بز كوهى؟! (2) الف ـ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 69، مقدّمه، باب فيما انكرت الجهميّة (باب 13 ) ح 193. ب ـ سنن أبي داود، ج 4، ص 231، كتاب السنّة، باب في الجهميّة، ح 4723. «... قال: كنت بالبطحاء في عصابة وفيهم رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم . فمرّت به سحابة فنظر إليها فقال: ما تسمّون هذه؟ قالوا: السحاب. قال: والمزن. قالوا: والمزن. قال: والعنان. قال ابوبكر: قالوا: والعنان. قال: كم ترون بينكم وبين السماء؟ قالوا: لا ندرى. قال: فانّ بينكم وبينها امّا واحدا او اثنين او ثلاثا وسبعين سنة، والسماء فوقها كذلك حتّى عدّ سبع سماوات. ثمّ فوق السماء السابعة بحر، بين اعلاه واسفله كما بين سماء إلى سماء. ثمّ فوق ذلك ثمانية او عال. بين اظلافهنّ وركبهنّ كما بين سماء إلى سماء. ثمّ على ظهورهنّ العرش. بين اعلاه واسفله كما بين سماء إلى سماء. ثمّ اللّه فوق ذلك. تبارك و تعالى». اهل سنّت كه مىگويند خدا در قيامت ديده مىشود آيا انديشيدهاند كه وقتى ما او را ببينيم به ناچار بين ما و او فاصلهاى خواهد بود و اين فاصله را چه چيزى پر كرده است ؟ مگر مىشود جائى را فرض كرد كه خدا در آنجا نباشد؟ 10. اگر كسى را با طناب آويزان كنند بر خدا پايين مىآيد عنوان فوق نيز مثل ساير عناوين، هر انسان فهميدهاى را به تعجّب وا مىدارد ! انسانى را با طنابى آويزان كنند ـ حال، كجا و چگونه، بماند! ـ او سرانجام به خدا مىرسد! يعنى اكنون و در مكانى كه هست پيش خدا نيست! براى آنكه خوانندگان محترم زياد منتظر نمانند روايت مربوطه را مىنويسيم: «أبو هريره مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحابش نشسته بودند كه ابرى پيدا شد. حضرت فرمود: آيا مىدانيد كه اين چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: اين عنان است... پرسيد: آيا مىدانيد بالاى شما چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. گفت: الرّقيع (به معناى آسمان دنيا يا مطلق آسمان) سقفى محفوظ و موجى نگه داشته شده. سپس پرسيد: آيا مىدانيد بين شما و آن (يعنى همان كه اسمش رقيع بود) چه مقدار راه است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. گفت: به اندازه 50 سال راه است. آنگاه پرسيد: آيا مىدانيد مافوق آن چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: ما فوق آن، دو آسمان است كه بين آن دو، مسير 50 سال راه مىباشد. تا آنكه 7 آسمان را شمرد كه بين هر دو آسمان 50 سال راه بود. سپس فرمود: آيا مىدانيد ما فوق آن چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: بالاى آن عرش است كه فاصله آن تا آسمان به اندازه فاصله بين دو آسمان است. (يعنى 50 سال راه). آنگاه پرسيد: آيا مىدانيد كه پايين شما چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: زمين. سپس گفت: آيا مىدانيد پايين آن چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. گفت: زير آن زمين ديگرى است كه بين آن دو، مسير 50 سال راه است. تا آنكه 7 زمين را شمرد كه بين هر دو زمين نيز مسير 50 سال راه بود. سپس فرمود: قسم به آنكس كه جان محمّد در دست اوست، اگر شما با طناب يكى را به زمين پايينى آويزان كنيد بر خدا فرود مىآيد».(1) (1) سنن ترمذي، ج 5، ص 376، تفسير سوره حديد، ح 3298. ما در اينجا متن حديث را با اينكه يك صفحه از سنن را گرفته و تنها روايت تفسيرى از سوره حديد مىباشد نقل مىكنيم تا خوانندگان محترم خود با تفكّر در آن به قضاوت بنشينند. «عن أبي هريرة قال: بينما نبىّ اللّه صلىاللهعليهوسلم جالس و اصحابه إذ اتى عليهم سحاب. فقال نبىّ اللّه صلىاللهعليهوسلم : هل تدرون ما هذا؟ فقالوا: اللّه ورسوله اعلم. قال: هذا العنان... قال: هل تدرون ما فوقكم؟ قالوا: اللّه و رسوله اعلم. قال: فانّها الرقيع، سقف محفوظ وموج مكفوف. ثمّ قال: هل تدرون كم بينكم وبينها؟ قالوا: اللّه و رسوله اعلم. قال: بينكم وبينها مسيرة خمسمائة سنة. ثمّ قال: هل تدرون ما فوق ذلك؟ قالوا: اللّه و رسوله اعلم. قال: فانّ فوق ذلك سماءين، ما بينهما مسيرة خمسمائة سنة حتّى عدّ سبع سماوات، ما بين كلّ سماءين كما بين السماء والأرض. ثمّ قال: هل تدرون ما فوق ذلك ؟ قالوا: اللّه ورسوله اعلم. قال: فانّ فوق ذلك العرش و بينه وبين السماء بُعد مثل ما بين السماءين. ثمّ قال: هل تدرون ما الذي تحتكم؟ قالوا: اللّه و رسوله اعلم. قال: فانّها الأرض. ثمّ قال: هل تدرون ما الذي تحت ذلك؟ قالوا: اللّه و رسوله اعلم. قال: فانّ تحتها الأرض الاخرى، بينهما مسيرة خمسمائة سنة، حتّى عد سبع ارضين، بين كلّ ارضين مسيرة خمسمائة سنة. ثمّ قال: والذي نفس محمّد بيده لو انّكم دلّيتم رجلاً بحبل إلى الأرض السفلى لهبط على اللّه». پاسخ آن روشن است: اوّلاً ـ فرود آمدن بر علم و قدرت چه معنايى مىتواند داشته باشد؟ ثانيا ـ اگر علم و قدرت و سلطنتش در هر مكانى هست نياز به اينهمه طناب نداريم! ثالثا ـ خدا بر عرش است يعنى چه؟ آيا معناى آن محدود كردن ذات باريتعالى و در نظر گرفتن مكانى براى او نيست؟ پس او قبل از آنكه عرش را بيافريند كجا بود؟! حال خوانندگان محترم اين روايت را با آنچه كه أبو داود در سنن خويش نقل كرده است مقايسه كنند. او در ضمن حديثى مىنويسد: «... فاصله گوش يكى از فرشتگان حامل عرش تا گردن او 700 سال راه است».(1) او در روايت قبل از آن نوشته است:«... خدا بالاى عرش بوده و عرش بالاى آسمانهاست...».(2) خوانندگان محترم خود مىتوانند محاسبه كنند كه قد آن فرشته (كه قبلاً شكل آن به صورت بز كوهى ترسيم شده بود!) چه اندازه مىباشد و قطعا خواهند گفت كه با اين 50 سالها و يا 73 سالها نمىتوان طول آن فرشته را پيمود تا چه رسد از عرش هم گذشت!نكتهاى كه خوانندگان محترم بدان توجّه دارند اين است كه براى رسيدن به خدا مسير 50 سالها را انتخاب كنيم يا 73 سالها و كدام صحيح است؟ ديگر اينكه ما چگونه بتوانيم كسى را آويزان كنيم؟! توجّه داشته باشيد، مركبى كه سرعت آن 100 كيلومتر در ساعت باشد (مركبهاى عصر قديم مثل شتر يا اسب) در مدّت 50 سال تقريبا يك سوم فاصله زمين تا خورشيد را طى مىكند. (البته اگر بر فرض محال بتواند به سمت خورشيد برود!) مىگويند اگر سرعت موشكى از مقدار بحرانى تجاوز كند (در حدود 11600 متر در ثانيه )، نيروى جاذبه به تعقيب و بازگرداندن آن موفّق نخواهد شد و به اين ترتيب تا دنيا دنياست آن موشك در حال گريز از زمين خواهد بود.(3) حال فرض كنيم اين موشك با همين سرعت (يعنى بيش از 5/11 كيلومتر در ثانيه) بخواهد به نزديكترين ستاره به خورشيد، يعنى «قنطورس اقرب»(4) (كه تقريبا 4 سال نورى با ما فاصله دارد) برود، مىخواهيم بدانيم پس از چند(1) ج 4 سنن، ص 232، كتاب السنّة، باب في الجهميّة، ح 4727. «عن النبى صلىاللهعليهوسلم قال: اذن لى ان احدّث عن ملك من ملائكة اللّه من حملة العرش. انّ ما بين شحمة اذنه إلى عاتقه مسيرة سبعمائة عام». (2) همان، ح 4726. «... انّ اللّه فوق عرشه و عرشه فوق سماواته...». (3) «تاريخچه زمان» اثر پروفسور «استفن ويليام هاوكينگ» استاد صاحب كرسى در دانشگاه كمبريج، ترجمه حبيب اللّه دادفرما، ص 59. (4) ستاره ديگرى، كه آن هم در مجاورت منظومه خورشيد است «قنطورس آلفا» نام دارد كه 3/4 سال نورى با ما فاصله دارد. معناى اينكه ستاره قنطورس 4 سال نورى با ما فاصله دارد اين است كه نور ـ كه سرعت آن 000/300 كيلومتر در ثانيه است ـ در مدّت 4 سال اين فاصله را طى مىكند. (يعنى بيش 37 ميليون ميليون كيلومتر). با يك حساب ساده به دست مىآيد كه اين موشك بعد از 000/100 سال هنوز به آن ستاره نرسيده است. مسلّم است كه جاعلان اينگونه احاديث، چيزى از اسرار آفرينش نمىدانستند. آنها به فكرشان هم نمىرسيد كه خورشيد، يكى از چند صد هزار ميليون ستارهاى است كه بر روى هم كهكشانى را تشكيل مىدهند به نام «كهكشان راه شيرى» كه طول آن يكصد هزار سال نورى است. و در زير همين آسمان، صدها هزار ميليون كهكشان ديگر قرار دارد كه همه در حال گريز از هم بوده و به عبارت ديگر، فضايى كه در زير آسمان أوّل قرار دارد در حال گسترش است.(1) نكات فوق بدين جهت ذكر شده است كه اهل انصاف آسانتر بتوانند رواياتى اين چنين را به دور بريزند. «سبحان اللّه عمّا يصفون». راستى كه خدا از آنچه كه او را بستايند منزّه است. آرى، ما بايد درباره صفات خداوند همان را بگوئيم و او را همانگونه بستائيم كه خود گفته و خود ستوده است.11. باران از كجا مىآيد بعد از آنكه دانستيم كه از نظر روايات صحاح، فاصله ما با خدا بسيار زياد بوده و خدا در بالاى عرش منزل دارد! و فقط شبها ـ آنهم ثلث آخر شب ـ به زمين مىآيد! مىخواهيم بدانيم كه باران از كجا مىآيد. به اين روايت توجّه فرماييد: «انس مىگويد: ما با رسول خدا صلىاللهعليهوآله بوديم كه باران آمد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله به بيرون رفت و لباسش را كنار زد تا باران به او اصابت كند. گفتيم: يا رسول اللّه! چرا چنين كرديد؟ گفت: زيرا او تازه از نزد پروردگارش آمده است».(2) قطعا خوانندگان محترم، كه با روايات گذشته صحاح، در مورد فاصله ما با خدا، آشنا مىباشند، از اين روايت تعجّب مىكنند! گوئيا نويسندگان اينگونه روايات فراموش كردند كه بايد چند 73 سال راه پيمود تا به خدا رسيد!! در حالى كه ابر در فاصله بسيار كمى از زمين قرار دارد. چگونه ممكن است كه باران از نزد پروردگارش بيايد! از أبو داود نيز تعجّب است كه چگونه روايات گذشته را فراموش كرده و اين روايت را نقل مىكند!حق مطلب اين است كه اينان آنچنان اعتمادى به راويان حديث داشتند كه به خود اجازه نمىدادند متن حديث را بررسى كرده و آن را با احاديث ديگر بسنجند و يا با عقل خود آن را دريابند و لذا هر روايتى كه از نظر آنان صحيح بوده (1) خداوند در سوره ذاريات، آيه 47، مىفرمايد: (والسَّماءَ بَنَيْناها بِاَيْدٍ وَاِنّا لَمُوسِعُونَ). يعنى: ما آسمان را به قدرت خود آفريديم و هر آينه آن را وسعت مىدهيم. اين آيه نيز يكى از معجزات علمى قرآن است كه پس از 14 قرن معناى آن براى دانشمندان روشن شد. (آمارهاى مذكور در متن از كتاب «تاريخچه زمان» از ص 53 به بعد ـ بخش سوم: بزرگ جهانى كه در حال گسترش است ـ گرفته شده است). (2) سنن أبي داود، ج 4، ص 326، كتاب الادب، باب ما جاء في المطر، ح 5100. «عن انس قال: اصابنا ونحن مع رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم مطر، فخرج رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم فحسر ثوبه عنه حتّى اصابه. فقلنا: يا رسول اللّه! لم صنعت هذا؟ قال: لانّه حديث عهد بربّه». 12. خدا به خواب پيامبرش آمد و... «معاذ بن جبل مىگويد: صبحگاهى پيامبر صلىاللهعليهوآله در نماز تأخير نمود تا جائى كه نزديك بود خورشيد طلوع كند و چون آمد و نماز گزارد، علّت تأخير را چنين بيان كرد: چون نماز شبم را مقدارى خواندم در حال نماز چرتم برد به طورى كه سنگينى بر من عارض شد. در اين حال پروردگارم را ديدم كه در بهترين صورت بر من ظاهر شد و گفت: اى محمّد! گفتم: لبّيك اى پروردگار من! گفت: علّت مخاصمه در ميان فرشتگان چيست؟ گفتم: نمىدانم. سه بار آن را تكرار كرد. ديدم كه كف خود را بين دو شانهام گذاشت طورى كه خنكى نوك انگشتان او را بر سينهام احساس كردم...».(1) خوانندگان محترم با رجوع به پاورقيهاى شماره 31 و 33 متن رواياتى را كه مىگويد خداوند آسمانها را با انگشتى و زمينها را با انگشتى و... نگه مىدارد، مجدّدا ملاحظه كرده و قطعا مانند ما تعجّب خواهند كرد كه چگونه خداوندى كه صاحبان صحاح معرّفي كردهاند با اين انگشتان كوچكش كه در اين روايت «حسن و صحيح» (به قول ترمذي و بخارى) آمده، مىتواند آسمانها و... را نگه دارد!!حال نوبت آن رسيده است كه يك زيارت قبول هم بگوئيم! (معلوم است كه ما اين جمله را به جدّ نگفتهايم چه آنكه اين گونه روايات از نظر ما صد در صد مردود است). شوخى نيست، همه بايد صبر كنند تا در قيامت خدا را ببينند و پيامبر صلىاللهعليهوآله در همين دنيا او را ديد! (البته به قول صاحبان صحاح!). در بررسى آن بايد به اين نكات توجّه شود: 1. خداوند به خواب پيامبرش آمده و كف دست خود را بين دو شانهاش گذاشت و دستش هم به اندازهاى بود كه نوك انگشتانش به سينه حضرت رسيد. با اين حساب بايد هيكل او هم در حدود هيكل يك انسان و بسيار كوچكتر از هيكل حضرت آدم عليهالسلام ـ مطابق نقل صحيحين ـ باشد. چه آنكه آن دو (بخارى و مسلم) نوشتهاند كه قد آن حضرت 60 ذراع (تقريبا 30 متر) بوده است!(2) (به اندازه يك ساختمان ده دوازده طبقه!). بنابراين، مىتوان گفت كه حديث: (1) سنن ترمذي، ج 5، ص 343، تفسير سوره صآ. أبو عيسى ترمذي خود اين حديث را صحيح مىداند و مىگويد كه از محمّد بن إسماعيل (صاحب صحيح بخارى) پرسيدم و او نيز آن را تأييد كرد. (لابدّ يادش رفت كه حديث به اين مهمّى را در كتابش بنويسد!). ترمذي قبل از اين، دو حديث ديگر به همين مضمون نقل مىكند كه تأخير در نماز صبح در آن نيست. «... احتُبس عنّا رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم ذات غداة عن صلاة الصبح حتّى كدنانتراءى عين الشمس، فخرج سريعا فثوّب بالصلاة، فصلّى رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم وتجوّز في صلاته. فلمّا سلّم دعا بصوته قال لنا: على مصافّكم كما انتم ثمّ انفتل الينا ثمّ قال: اما انّى سأحدثكم ما حبسنى عنكم الغداة: انّى قمت من الليل فتوضّأت وصلّيت ما قُدّر لى فنعست في صلاتى حتّى استثقلت، فإذا أنا بربّى تبارك و تعالى في احسن صورة، فقال يا محمّد! قلت: لبّيك ربّ، قال: فيم يختصم الملأ الاعلى؟ قلت: لا ادرى، قالها ثلاثا. قال: فرأيته وضع كفّه بين كتفَىّ حتّى وجدت برد انامله بين ثديىّ...». قال أبو عيسى: هذا حديث حسن صحيح. سألت محمّد بن اسماعيل عن هذا الحديث فقال: هذا حديث حسن صحيح... . (2) الف ـ صحيح بخارى، ج 4، ص 160، كتاب بدء الخلق، باب قول اللّه تعالى: وإذ قال ربّك للملائكة... . و ج 8، ص 62، ابتداى كتاب الاستئذان. ب ـ صحيح مسلم، ج 4، ص 2179 و 2183، كتاب الجنّة وصفة نعيمها و اهلها، بابهاى 6 و 11، ح 15، 16 و 28. روايتها تماما از أبو هريرة مىباشد كه در ضمن روايات متعدّدى اين را هم گفته است. به حديث شماره 28 از صحيح مسلم توجّه كنيد: «... هذا ما حدّثنا أبو هريرة عن رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم فذكر احاديث منها: «قال رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم : خلق اللّه عزّ وجلّ آدم على صورته، طوله ستّون ذراعا... فلم يزل الخلق ينقص بعده حتّى الآن». 2. چرا اين خدا سر شب تا صبح به خواب پيامبرش نيامد كه ثواب نماز أوّل وقت آن حضرت و همه مؤمنين از دست نرود؟! 3. با رجوع به متن روايت و سؤال و جوابى كه در آن مطرح شده است اين خواب كمتر از 5 دقيقه وقت مىگيرد نه بيش از يك ساعت. (البته احتمالاً همه مطالب مطرح شده در اين خواب موهوم، براى مؤمنين شرح داده نشد!) 4. تقاضاى ما از اين خدا (و نه خداى آفريننده زمين و زمان كه از اينگونه مطالب منزّه است) اين است كه بار ديگر اگر خواستى به خواب كسى بيايى مواظب نمازش باش! راستى بايد بر احوال آنانكه اينگونه روايات را صحيح دانسته و چنين كتابهايى را جزء صحيحترين كتابهاى روائى خويش مىشمارند، گريست! 13. چند نمونه از بىتوجّهى خدا! الف ـ با زيادى بهشت چه مىكند؟! قبلاً گذشت كه جهنّم پر نمىشود تا آنكه خدا پاى خود را در آن مىگذارد. حال به دنباله بعض از آن احاديث نظرى مىافكنيم: «زيادى بهشت پيوسته باقى است (و كسى نمانده كه در آن ساكن شود!) تا آنكه خداوند عدّهاى را مىآفريند و آنان را در آنجا اسكان مىدهد».(1) در بررسى اين روايت بايد گفت:اوّلاً ـ به نص قرآن، بهشت مخصوص كسانى است كه ايمان داشته و عمل صالح انجام دهند. در سوره قصص، آيه 83 مىفرمايد: «ما سراى آخرت را براى كسانى قرار داديم كه در زمين اراده برترىجويى و ايجاد فساد نداشته باشند». آنگاه چطور خداوند خلقى را كه هيچ امتحانى پس ندادند و متحمّل هيچگونه زحمتى از عبادت و جهاد و نهى از منكر (1) الف ـ صحيح بخارى، ج 6، ص 173، تفسير سوره قآ، و ج 9، ص 143، كتاب التوحيد، باب قول اللّه تعالى: أنا الرّزّاق ذو القوّة المتين. ب ـ صحيح مسلم، ج 4، ص 2188، كتاب الجنّة وصفة نعيمها واهلها، باب 13، ح 38 و 39. «... ولا يزال في الجنّة فضل حتّى ينشىء اللّه لها خلقا فيسكنهم فضل الجنّة». ثالثا ـ چرا زيادى آن را بين بهشتيان تقسيم نمىكند تا به آنان كه اعمال بهترى داشتند سهم بيشترى داده شود؟ رابعا ـ چرا از ابتدا بهشت را بيش از اندازه لزوم خلق كرد؟ مگر علم او به همه چيز احاطه ندارد؟(2) مگر از تعداد بهشتيان با خبر نبود؟ آيا مأموران محاسبه اشتباه كردند و يا اشتباه به عرض رساندند؟!آيا بهتر نيست به جاى پذيرفتن جهل خدا، دروغ امثال أبو هريره يا انس را بپذيريم كه اين روايت را جعل كردند؟ آيا علماى اهل سنّت مىتوانند اين روايت را كه به روشنى خبر از جهل خداوند مىدهد توجيه كنند؟ آيا مىپذيرند كه خدا نمىدانست چند نفر بهشتى دارد و هر كدام به چه مقدار از بهشت نياز دارند و مجموع مساحت بهشت چه مقدار بايد باشد؟! اعتماد به امثال أبو هريره يا كسانى كه چنين رواياتى را مىسازند و آن را به رسول مكرّم اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم نسبت مىدهند تا كجا؟ حتّى اگر به صراحت بگويند كه خدا فلان مطلب را نمىدانست بايد چون از أصحاب است از او بپذيرند؟ ما به خواست خدا، در بررسى «خلفا در صحاح» خواهيم خواند كه خليفه ثانى هر روايتى را كه از يك صحابى مىشنيد نمىپذيرفت بلكه براى آن شاهد مىخواست، چگونه صاحبان صحاح ـ بلكه عموم علماى اهل سنّت ـ بر خلاف نظر خليفه خودشان روايات زيادى را بدون شاهدى و فقط به نقل يكى از أصحاب مىپذيرند؟ اگر ما بگوييم كه اهل بيت پيامبر عليهمالسلام ـ كه بنا به صريح روايت نبوى هرگز از قرآن جدا نمىشوند ـ معصومند، به ما خرده مىگيرند، در حالى كه معناى با قرآن بودن و از آن جدا نشدن، آنهم تا روز قيامت، چيزى جز عصمت نيست و چون قرآن از هر خطا و اشتباهى مصون است، اهل بيت عليهمالسلام نيز ـ كه هم سنگ قرآن معرفي شدند ـ معصوم بوده و از هر خطا و اشتباهى مصونند، ولى خود، همه أصحاب را ـ كه به نصّ قرآن و روايات منقوله در صحاح و غير صحاح، عدّهاى از آنان منافق بوده يا آنكه عدّهاى اهل جهنّمند ـ از هر گناه و دروغ و بهتان و افترا و حتّى از هر خطا و لغزش و سهو، مخصوصا در نقل روايت، معصوم مىدانند. (بحث تفصيلى «أصحاب در صحاح» ـ به خواست خدا ـ در نوشتارى جداگانه خواهد آمد). (1) اشاره به آيه 2 از سوره ملك كه مىفرمايد: «الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً». يعنى خداوند مرگ و زندگى را براى اين آفريد كه شما را بيازمايد كه كدام يك از شما عمل بهترى داريد. (2) اشاره به آيه 12 از سوره طلاق كه مىفرمايد: «... وَأَنَّ اللّهَ قَدْ اَحاطَ بِكُلِّ شَىءٍ عِلْما». امير المؤمنين عليهالسلام در اوّلين خطبه نهج البلاغه (كه متأسفانه عموم اهل سنّت خود را از معارف عاليه اين كتاب ارزشمند ـ و در حقيقت ارزشمندترين كتاب بعد از قرآن ـ محروم نمودند) مىفرمايد: «... عالِما بِها قَبْلَ ابْتِدائِها مُحِيطا بِحُدُودِها وَانْتِهائِها...». يعنى خداى تعالى قبل از آفرينش، بدان عالم بوده و به حدود و انتهاى آن احاطه داشت. ب ـ ابن امّ مكتوم و تكميل يك آيه از جمله رواياتى كه علاوه بر داشتن معارض (كه ذكر خواهد شد) نشان از غفلت خدا دارد، نزول ناقص آيه 95 از سوره نساء است. اينان مىنويسند: «پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته بود. بر او چنين وحى شد: آنانكه از مؤمنين (در منزل) نشستهاند (و به جهاد نمىروند) با كسانى كه در راه خدا جهاد مىكنند مساوى نيستند... ابن امّ مكتوم (كه نابينا بود) پشت سر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نشسته بود (و در بعض رويات: «ابن امّ مكتوم آمد» كه نشان مىدهد در آنجا حاضر نبود) گفت: پس من چه كنم؟ (و در بعض روايات: «به خدا قسم اگر مىتوانستم جهاد مىكردم».) بعد از اين اعتراض، خداوند آيه مذكور را اينگونه كامل كرد: «مؤمنانى كه بىعذر نشستهاند با مجاهدين برابر نيستند».(1) سؤال ما اين است: آيا خداوند خود از احوال بندگان آگاه نبود كه ابن امّ مكتوم بايد او را توجّه دهد؟ چه كسى مىتواند باور كند كه موضوع به اين روشنى كه يكى از بندگان خدا آن را مىدانست خداى آفريننده جهان آن را نمىدانست؟ آيا خود نفرموده است كه علمش به همه چيز احاطه دارد؟ آيا مىتوان گفت: «همه چيز، مگر احوال(1) الف ـ صحيح بخارى، ج 4، ص 30، باب فضل الجهاد و السير، باب قول اللّه: لا يستوى القاعدون...، و ج 6، ص 60، تفسير سوره نساء، و نيز ص 227، فضائل القرآن، باب كاتب النبى صلىاللهعليهوسلم . ب ـ صحيح مسلم، ج 3، ص 9 ـ 1508، كتاب الامارة، باب 40، ح 141. ج ـ سنن ترمذي، ج 5، ص 225 و 226، تفسير سوره نساء، ح 3032 و 3033. د ـ سنن أبي داود، ج 3، ص 11، كتاب الجهاد، باب في الرخصة في القعود من العذر، ح 2507. ه ـ سنن نسائى، ج 6، ص 11 ـ 9، كتاب الجهاد، با ب4، ح 99 ـ 3096. اين روايت با اختلافي كه در آن است از چند نفر نقل شده: 1. از براء: «لمّا نزلت: لا يستوى القاعدون من المؤمنين، جاء ابن امّ مكتوم» وفي بعض روايات براء: «و عمر و ابن امّ مكتوم خلفه فقال: فكيف فيّ و أنا اعمى؟ قال: فما برح حتّى نزلت: غير او لى الضرر». روايت براء را بخارى و مسلم و نسائى نقل كردهاند. 2. از زيد بن ثابت به نقل از مروان حكم (طريد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ) كه چون آيه فوق نازل شد: «... فجاء ابن امّ مكتوم وهو يملّها علىّ فقال: يا رسول اللّه! لو استطيع الجهاد لجاهدت و كان رجلاً اعمى فانزل اللّه على رسوله وفخذه على فخذي حتّى همّت ترضّ فخذي ثمّ سرّى عنه فانزل اللّه عزّ وجلّ: «غير اولى الضرر». اين روايت را بخارى و ترمذي و نسائى نقل كردهاند. 3. مشابه همان را خارجة بن زيد از زيد بن ثابت نقل كرده كه در آن به جاى «حتّى همّت ترض » يعنى نزديك بود پايم خرد شود آمده است: «فما وجدت ثقل شىء اثقل من فخذ رسول اللّه صلىاللهعليهوسلم ». اين روايت را فقط أبو داود نوشته است. 4. روايتى مخالف همه آنها كه ترمذي آن را نقل كرده و بخارى نيز خلاصه آن را آورده است، حديث ابن عبّاس است كه مىگويد: «لا يستوى القاعدون من المؤمنين غير اولى الضرر» عن بدر و الخارجون إلى بدر لمّا نزلت غزوة بدر قال عبد اللّه بن جحش وابن امّ مكتوم: انّا اعميان يا رسول اللّه ! فهل لنا رخصة؟ فنزلت: «لا يستوى القاعدون من المؤمنين غير اولى الضرر ـ وفضّل اللّه المجاهدين على القاعدين درجة». فهؤلاء القاعدون غير اولى الضرر. «وفضّل اللّه المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما» درجات منه على القاعدين من المؤمنين غير اولى الضرر».
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 3 توسط خادمین اهل بیت
|
آخرین نوشته ها
زنان راوى غدير ان الذین یو’ذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا والاخره و اعدلهم عذابامهینا - 2 ان الذین یو’ذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا والاخره و اعدلهم عذابامهینا1 خدا در صحاح اهل سنت4 خدا در صحاح اهل سنت3 خدا در صحاح اهل سنت2 خدا در صحاح اهل سنت اثبات عدم ایه اکمال در روز عرفه بررسی حدیث کذب ( کتاب الله و سنتی ) اخرین لخظات عمر شریف حضرت ص 2 |
درباره وبلاگ
![]() سلام الهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن اعدائهم مطالب این وبلاگ برگرفته از زحمات شبانه روزی زحمتکشان در سایت www..hawzah.net میباشد که به جهت ترویج و تبلیغ در این وبلاگ نیز انتشار یلفت تا خار کوچکی باشد در چشم دشمنان اسلام الهم عجل لولیک الفرج نویسندگان
آرشیو
آرشیو موضوعی
سال ولادت حضرت و حوادث ان سال ایا حضرت فرمودمن درزمان انوشیروان عادل به دنیاامدم زمان و سال ولادت و محل ان داستان نذر عبدالمطلب اجداد پیامبر همگی موحد بودند ازدواج عبدالله با امنه علیهما السلام نظریه ساختگی بودن نذر عبدالمطلب حوادث مقارن ولادت نامگزاری حضرت بشارتهای انبیا در باره ظهور حضرت رسول بشارتهای انبیا الهی در مورد امدن حضرت رسول درگذشت پدر داستان شق الصدر حضرت قدردانی از حلیمه و دخترش پنج سال در صحرا بازگشت به مکه از خانه حلیمه گم شدن حضرت در مکه درگزشت مادر حضرت سرپرستی عبدالمطلب سرپرستی ابوطالب در دامان ابوطالب سفر به شام و بحیرا بعد از سفر شام محمد امین قدرت روحی حضرت شبانی حضرت شرکت در جنگ کفار نحلیلی ازشرکت حضرت در جنگهای فجار جنگهای فجار در تاریخ عرب حلف الفضول حضرت خدیجه قبل از ازدواج با رسول اکرم انگیزه ازدواج حضرت با خدیجه خطبه عقد و مهریه سن پیامبر و خدیجه در هنگام ازدواج پیامبر تا خدیجه بود زنی دیگر انتخاب نکرد فرزندان رسول خدا از حضرت خدیجه شمه ای از فضایل حضرت خدیجه ایین پیامبر قبل از بعثت حضرت پیرو شریعت پیامبر دیگری نبوده است ولادت حضرت علی تجدید بنای کعبه آيا پيامبر در جريان تجديد بناى كعبه برهنه شد؟ تاريخ و زمان بعثت آيا نخستين وحى در ماه رمضان بود؟ اقسام وحى واقعيتبعثت از نگاه اهل بيت نقد روايات اهل سنت پيرامون داستان بعثت تعليم نماز و وضو آغاز دعوت خصوصى و سرى انذار خويشان اسناد و نكاتى از حديثيوم الدار عكس العمل و موضعگيرى قريش در برابر دعوت عمومى آزار و شكنجه حربهاى ديگر تولد بهترين زن دستور هجرت به حبشه چرا هجرت به حبشه؟ اهداف هجرتبه حبشه هجرت به حبشه در دو مرحله: هيئت تحقيقى مسيحيان هيئت اعزامى قريش موضعگيرى قريش در اين دوران شق القمر معجزهاى از معجزات پيامبر(ص) وفات ابو طالب و خديجه معراج رسول خدا(ص) سفر به طائف ازدواج با سوده هجرت پيامبر اكرم(ص) به مدينه مبادىء تاريخ عرب عدنانى و قريش ساختمان مسجد مدينه خبرى از آينده عمار خانههاى جمعى از مهاجرين و فضيلتى از على(ع) عقد اخوت (پيمان برادرى) پيمان با يهود و كارشكنى آنها سريه حمزة بن عبد المطلب سريه عبيدة بن حارث غزوه ودان مرگ اسعد بن زراره مرگ كلثوم بن هدم ازدواج با عایشه مرگ وليد بن مغيره از بزرگان مكه و مشركين غزوه بواط غزوه عشيره سريه سعد بن ابى وقاص غزوه بدر اولى(يا سفوان) سريه عبد الله بن جحش تغيير قبله مسلمانان بناى مسجد قبا فرض روزه(بنا بر قولى) ازدواج امير المؤمنين با فاطمه(ع) جنگ بدر غزوه سويق غزوه ذى امر سريه عمير بن عدى (1) غزوه بنى سليم در «كدر» (1) پيمان شكنى يهود بنى قينقاع و اخراج آنها از مدينه سريه زيد بن حارثه ازدواج با حفصه سريه ابو سلمه ولادت امام مجتبى(ع) حادثه رجيع و شهادت عدهاى از ياران پيامبر سريه بئر معونه غزوه بنى النضير ازدواج پيامبر با زينب دختر خزيمه ازدواج پيامبر با ام سلمه غزوه ذات الرقاع (1) ولادت امام حسين(ع) وفات فاطمه بنت اسد غزوه بدر صغرى غزوه دومة الجندل حرمتشرب خمر شيوه قرآن در تحريم شراب غزوه بنى قريظة وفات سعد بن معاذ ازدواج با زينب بنت جحش و داستان زيد بن حارثه ازدواج با ام حبيبه سريه عبد الله بن عتيك غزوه ذى قرد نماز استسقا و طلب باران غزوه بنى المصطلق اختلاف ميان مهاجر و انصار و تدبير پيامبر داستان افك به روايت عايشه صلح حديبية مزاياى سفرى كه منجر به صلح حديبيه شد دعوت سران جهان به اسلام 1 جنگ خيبر سرگذشت فدك مراجعت جعفر بن ابيطالب از حبشه رد الشمس یا داستان بازگشتن خورشيد عمره قضاء ازدواج با ميمونه سريه عمرو بن كعب و حارث بن عمير دعوت سران جهان به اسلام2 جنگ مؤته سريه ذات السلاسل فتح مكه جنگ حنين (1) جنگ طائف و حوادث بعد از آن عمره رسول خدا از جعرانه و بازگشتبه مدينه ولادت ابراهيم فرزند رسول خدا(ص) مرگ دختر پيامبر(ص) و حوادث پايانى سال هشتم اسلام كعب بن زهير (1) شاعر معروف مسلمان شدن زيد الخير و عدى بن حاتم جنگ تبوك داستان مسجد ضرار هيئت ثقيف در محضر رسول خدا(ص) هيئت نجران (1) و داستان مباهله ماموريت على(ع) در اعلان برائت از مشركين مرگ ابراهيم فرزند رسول خدا(ص) هيئتهاى نمايندگى ديگر در سال نهم ادامه وفود مسافرت حضرت على(ع) به يمن حجه الوداع سخنرانی قبل از عید غدیر شرح غدیر خم شرح غدیر خم 2 خطبه غدیر خم از رسول اکرم(فارسی) سوء قصد به جان پیامبر در برگشت از حجه الوداع خطبه غدیر خم از رسول اکرم(متن عربی) کلمه مولی به چه معناست؟؟؟ بیماری حضرت - مصیبت روز پنجشنبه نمونه ای از مصائب حضرت روزهای اخر پیامبر را چه گذشت؟ توصیه های نهایی حضرت ص ایا حضرت برای خود جانشین تعیین کرد؟ اسامه بن زید که بود؟ مخالفت عمر و ابوبکر با دستور رسول خدا ص اخرین لحظات عمر شریف حضرت ص اخرین لحظات عمر شریف حضرت ص 2 چه کسی با پیامبر در غار بود؟ افسانه ابوبکر و عنکبوت و کبوتر برسی حدیث ساختگی کتاب الله و سنتی اثبات عدم نزول ایه الیوم اکملت...... در روز عرفه خدا در صحاح سته اهل سنت 1 خدا در صحاح سته اهل سنت 2 خدا در صحاح سته اهل سنت 3 خدا در صحاح سته اهل سنت4 إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ ...1 إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ ...2 زنان راوى غدير پیوندها
نقد و برسی آرای تصوف نقد و برسی فرقه های دراویش زندگی نامه حضرت زهرا س زندگی نامه حضرت علی ع زندگی نامه حضرت زهرا س نشانه های ظهور و منتظران زندگی نامه حضرت امیرالمومنان ع زندگی نامه حضرت رسول صلی علیه و اله و سلم زندگانی حضرت امام حسن ع سایتی برای محاکمه مذاهب و شخصیتهای ساختگی زندگی نامه حضرت امام حسین ع زندگانی امام زین العابدین سجاد ع زندگينامه امام باقر ع زندكينامه امام صادق ع پیوندهای روزانه
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
